فريب
بوته در فريبِ گرمایِ نابههنگام به جوانه نشسته است و تپش برگ بر نازکشاخههایِ برهنهاش شادمانی ِ بهار را زمزمه میکند.
نهالکِ سادهدل در تبوتابِ شکوفهزدن است و خوابِ دشت سبز میبيند.
آسمان گرچه ابری در آبی ِ روشن ِسينهاش نهان نيست اما میداند که ابرها در راهاند و بهزودی چتر برف خواهد گسترد.
زال ِ زمستان هنوز چهرهی سپيدش را ننموده است.
بوتههای کمسال و نهالکِ چندبهارديده، آسان در دام ِ فريبِ گرمایِ زودگذر و خورشيدِ بیرمق ِ بهمن گرفتار میشوند. اما شگفتا از درختانِ پير چنار، سپيدارهایِ بلندِ دلفريب و آن گردویِ کهن که باز به دم ِ گرمی و پرتویِ طلایِ بیرمقی، به جوانه و برگ مینشينند و بروبار میبازند!
روزهایِ سردِ زمستان و عصر ِ پنبهزنی و مرواريدريزیِ ننهسرما و نفسهایِ يخی ِ بهمن هنوز در راه است.
هو! ها!
زمستان است.