ناکجا در مِه
گفتی: ديرزمانی است که ناکجا در پس ِغبار ِ فراموشی گم شده است.
میدانی؟
چندی است که واژهها در ميانهیِ گلوگاه، درهم فشرده و اَبتر، از هوش رفتهاند. شايد چيزکی برای گفتن مانده بود، ولی نه واژهای در انبانِ پوسيده بمانده است و نه نايی در گلویِ بسته.
از گلايه و ناله و شيون بیزارم چرا که هربار که اين گوشهایِ بهمومبسته را باز میکنم، یک آن میپندارم که در گورستان رها شدهام. از هر گشادهدهانی تنها گلایه و مويه و ناله است که بيرون میزند و در هوا میماسد. شايد آهنگِ گلايهها يکسان نباشد، اما تمامی يک درد را فرياد میکنند و همه از بهتی غريب و باورنکردنی و اندوهی پايا، نشان دارند.
و من دگرباره، گوش میبندم و چشم به بلندایِ سپيدِ توچال میدوزم. به شتاب راهی میشوم. میروم و میروم تا جايی که توش و توانی هست. از بلندا شهر را مینگرم که کوچک است و مردمان را که کوچکتريناند و ديده نمیشوند. میدانی؟ گر به کوچکبودن آدميان بيانديشم و به بیکرانِ آسمان و هيچ بودنِ زمين در اين کهکشان که خود يکی از هزاران است؛ شيون و ناله و مويه و گلايه هم از ياد میرود و نقطهای میماند بی طول و سطح و حجم که در ناکجايی، گهگاه هيچ بودن خويش از ياد میبرد و رفتار ِخويش و دگر نقطههایِ ناپيدا را به نقد و گلايه مینشيند.
و توچال، ابَرتن و سرد، ايستاده در اوج، پوشيده در سپيد ِ برف، باز مرا میخواند.


