باغ اندیشه
$مزيدی --»»
$یک پزشک --»»
$بامدادی --»»
$نیک اهنگ --»»
$نامه‌های سوشيانت --»»
$عصیان --»»
$توكا --»»
$تا دانه! --»»
$ديده‌بان كوهستان
$پيكوفسكی
$ديده‌بان محيط زيست
$چای داغ
$بائوبا
$جمهور
$ف.م.سخن
$نارنجی
$زنِ روزهای ابری
$مهار بيابان‌زايی
$1984
$ققنوس
$سيبستان
$آريوبرزن
$کمان‌گیر
$گوش‌زد
$ایتالیا، ایتالیا
$نکته‌ها و نقطه‌ها
$فرنگوپولیس
$حرف حساب
$جوجو
$یهودی ِ سرگردان
$ديده‌بان
$پژواک
$آیه‌های وبلاگی
$قلم‌هایِ سرخ
$کوهیار
$زمانه
$سیری چند؟
$Robo
$آفرودیت
$کمان‌گیری دیگر
$بی بی سی
$بهنود
$پخش زنده
$کلاغ نه پر
$روز
$دو در دو
$عصرانه
$بالاترين
$فن‌آوری اطلاعات
$جنگل‌بان
$تمدن
$کرگدن‌نامه

September 14, 2007

نشان

ره‌گذران، هر کس را که به آمد و شد بود، زنده می‌ديدند.
سنگ‌فرش ِکوی ‌و برزن، تق و تق ِ گام‌های پرشتاب و يا کشيده‌شدنِ لاک‌پشت‌وار پاهايی را که از رفتن به مقصدی معلوم خسته بودند، زنده‌گی می‌دانست.

مردمان ، روشن و خاموش‌شدن چراغ خانه را، بر زنده‌بودن هم‌سايه، تفسير می‌کردند.
ظرف، پر و خالی‌‌شدن‌اش را دليلی بر زنده‌بودن يکی می‌‌پنداشت.
جامه‌ها، از به‌برشدن و بویِ تند ِ تن گرفتن، مرد را زنده می‌دانستند.
پزشک، از آوایِ باز و بسته‌شدنی پرتکرار، که نازکایِ پوست دست را به تپش وامی‌داشت، زنده‌بودن را
می‌شناخت.

بستر، غژ و غژ و نوسانِ فنرها را از تنی تب‌کرده که به‌کابوس می‌پيچيد و ملافه‌ها را هم‌راه با ناله‌هايی بگرفته چنگ می‌زد، امواج زنده‌گی فرض می‌کرد.
آيينه، بازتاب چهره‌ای با دو چشم ِ نيم‌بسته را، که گه‌گاه دور و نزديک می‌شد، نشانِ زنده‌گی می‌پنداشت.
و چاه، انباشته‌شدن را.

و تنها يکی بود که می‌دانست.
می‌دانست که مرد ديرزمانی است که مرده و پوسیده است.
آری، تنها دفترچه‌یِ نيمه‌تمام می‌دانست که ديگر لغزش ِ هيچ قلمی، پيچ‌وخم ِ پرتب و تابِ نقش ِ عشق را، واژه‌هایِ سرخ ِ خشمی فروخورده را، يا آبی ِ باران ِ اندوه را با لرزش تک‌حرف‌ها بر برگ‌های روزی سپيد و اينک کاهی‌اش، نمی‌رقصاند.
دفترچه‌یِ نيمه‌تمام، مُردن را می‌شناخت.

Baoba |12:03 PM

Comments: نشان