نشان
رهگذران، هر کس را که به آمد و شد بود، زنده میديدند.
سنگفرش ِکوی و برزن، تق و تق ِ گامهای پرشتاب و يا کشيدهشدنِ لاکپشتوار پاهايی را که از رفتن به مقصدی معلوم خسته بودند، زندهگی میدانست.
مردمان ، روشن و خاموششدن چراغ خانه را، بر زندهبودن همسايه، تفسير میکردند.
ظرف، پر و خالیشدناش را دليلی بر زندهبودن يکی میپنداشت.
جامهها، از بهبرشدن و بویِ تند ِ تن گرفتن، مرد را زنده میدانستند.
پزشک، از آوایِ باز و بستهشدنی پرتکرار، که نازکایِ پوست دست را به تپش وامیداشت، زندهبودن را
میشناخت.
بستر، غژ و غژ و نوسانِ فنرها را از تنی تبکرده که بهکابوس میپيچيد و ملافهها را همراه با نالههايی بگرفته چنگ میزد، امواج زندهگی فرض میکرد.
آيينه، بازتاب چهرهای با دو چشم ِ نيمبسته را، که گهگاه دور و نزديک میشد، نشانِ زندهگی میپنداشت.
و چاه، انباشتهشدن را.
و تنها يکی بود که میدانست.
میدانست که مرد ديرزمانی است که مرده و پوسیده است.
آری، تنها دفترچهیِ نيمهتمام میدانست که ديگر لغزش ِ هيچ قلمی، پيچوخم ِ پرتب و تابِ نقش ِ عشق را، واژههایِ سرخ ِ خشمی فروخورده را، يا آبی ِ باران ِ اندوه را با لرزش تکحرفها بر برگهای روزی سپيد و اينک کاهیاش، نمیرقصاند.
دفترچهیِ نيمهتمام، مُردن را میشناخت.


