baoba

BAOBA

September 14, 2007

گِل‌سرشته‌ها و گِل‌پرستان


زن گفت: به گناهِ خوش سرشته‌شدن، جز موی و روی‌ام نبينند و هرگز به‌گوش ِ دل سخن‌ام نشنوند. هرگز نپندارند و نخواهند دانست که در پس اين پوسته‌ی نازک و اين آب و گِل ِ خوش، انديشه‌ای هم در خور ستايش يا نکوهش نهفته است. سخنان‌ام بشنوند اما هرگز نيوشيدنی در کار نباشد که همه واله‌ی پيچش ِ مو و رنگِ رخ‌ساره‌اند.

وان دگر گفت: به گناهِ اين بدگِلی، هرگز مرا نبينند و سخن‌ام نه‌نيوشند و انديشه‌ام در پس ِ اين نمایِ کژومژ بماند.

نازک‌گل‌برگ آهی کشيد و با خود انديشيد: وه! چه حاصل اين همه سخنانِ فريبا که با پندار گِل‌پرستانه بياميزد و فيلسوفان و دانش‌مردان را نيز کردار و رفتار آن باشد که خودبينانِ ظاهرپرست را!

مرد گفت: به سببِ بالایِ سکو ايستادن‌، دخترکانِ نازک‌دل بر من دل بندند و نقش مرا بر بی‌چهره‌ شه‌زاده‌ی سپيدپوش روياهاشان بنشانند بی‌آن که کسی در پی آن باشد که بداند اين فرد بالای سکو را چه در انديشه است و چه در جانِ خسته. بايد هماره چهره درهم کشم و لب از هر سخن ِ نرمی فروبندم تا شايد دل از من بشويند و اندکی هم به انديشه شوند.

وان دگر گفت: به سبب اين جارو و اين جامه‌ی نه‌چندان ديدنی، هيچ‌کس مرا نبيند و سخن‌ام نشنود که همه‌گان تنها جاروبکی در دستان پينه‌بسته‌ای بينند که چهره‌اش ارزش سر بلندکردن و نگاه‌انداختن ندارد. مرا مترسکی بی‌پوشال بينند که کارش رُفتن ِ گرد و غبار است و بس.

زلاله مسافر را گفت: باران که بزند، انتهایِ همه جاده‌ها بشويد و رفتن پايان پذيرد و مسافران ِ پای‌خسته به آرامش آشيانه و سامان رسند.

مسافر دل‌خسته‌تر از دی‌روز و پار نگاهی به خط جاده انداخت و انديشيد:باران هم تند و بی‌امان باريد؛ اما خطوط موازی جاده‌ها پس از شسته‌شدن پيداتر و روشن‌تر بشد و تنها گرد و غبارش برفت. کجاست آن بی‌نهايتی که اين خطوط موازی در آن به هم رسند و رفتن و گسستن در آن به پايان رسد؟

و او پيمانه‌یِ شراب در يک دست و پيمانه‌یِ گِل در دگردست، هم‌چنان به کار بود و گاه مشتی گِل، به اندازه، برمی‌داشت و شکل می‌داد و گاه مشتی کم‌تر و مشتی بيش‌تر. آن‌گاه ته‌پيمانه‌یِ شراب‌اش بر آنان می‌پاشيد تا آب و رنگ گيرند. يکی را چکه‌ای مستانه می‌رسيد و آن دگر را دُردی بسته. و عروسک‌هایِ گِلی ِ شکيل يا بدنمای، خوش آب ورنگ و خمار يا دُردبسته و مات، اين‌جا و آن‌جا در دشتِ ناکجا، رها می‌شدند.

12:00 PM | Baoba

تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو