گِلسرشتهها و گِلپرستان
زن گفت: به گناهِ خوش سرشتهشدن، جز موی و رویام نبينند و هرگز بهگوش ِ دل سخنام نشنوند. هرگز نپندارند و نخواهند دانست که در پس اين پوستهی نازک و اين آب و گِل ِ خوش، انديشهای هم در خور ستايش يا نکوهش نهفته است. سخنانام بشنوند اما هرگز نيوشيدنی در کار نباشد که همه والهی پيچش ِ مو و رنگِ رخسارهاند.
وان دگر گفت: به گناهِ اين بدگِلی، هرگز مرا نبينند و سخنام نهنيوشند و انديشهام در پس ِ اين نمایِ کژومژ بماند.
نازکگلبرگ آهی کشيد و با خود انديشيد: وه! چه حاصل اين همه سخنانِ فريبا که با پندار گِلپرستانه بياميزد و فيلسوفان و دانشمردان را نيز کردار و رفتار آن باشد که خودبينانِ ظاهرپرست را!
مرد گفت: به سببِ بالایِ سکو ايستادن، دخترکانِ نازکدل بر من دل بندند و نقش مرا بر بیچهره شهزادهی سپيدپوش روياهاشان بنشانند بیآن که کسی در پی آن باشد که بداند اين فرد بالای سکو را چه در انديشه است و چه در جانِ خسته. بايد هماره چهره درهم کشم و لب از هر سخن ِ نرمی فروبندم تا شايد دل از من بشويند و اندکی هم به انديشه شوند.
وان دگر گفت: به سبب اين جارو و اين جامهی نهچندان ديدنی، هيچکس مرا نبيند و سخنام نشنود که همهگان تنها جاروبکی در دستان پينهبستهای بينند که چهرهاش ارزش سر بلندکردن و نگاهانداختن ندارد. مرا مترسکی بیپوشال بينند که کارش رُفتن ِ گرد و غبار است و بس.
زلاله مسافر را گفت: باران که بزند، انتهایِ همه جادهها بشويد و رفتن پايان پذيرد و مسافران ِ پایخسته به آرامش آشيانه و سامان رسند.
مسافر دلخستهتر از دیروز و پار نگاهی به خط جاده انداخت و انديشيد:باران هم تند و بیامان باريد؛ اما خطوط موازی جادهها پس از شستهشدن پيداتر و روشنتر بشد و تنها گرد و غبارش برفت. کجاست آن بینهايتی که اين خطوط موازی در آن به هم رسند و رفتن و گسستن در آن به پايان رسد؟
و او پيمانهیِ شراب در يک دست و پيمانهیِ گِل در دگردست، همچنان به کار بود و گاه مشتی گِل، به اندازه، برمیداشت و شکل میداد و گاه مشتی کمتر و مشتی بيشتر. آنگاه تهپيمانهیِ شراباش بر آنان میپاشيد تا آب و رنگ گيرند. يکی را چکهای مستانه میرسيد و آن دگر را دُردی بسته. و عروسکهایِ گِلی ِ شکيل يا بدنمای، خوش آب ورنگ و خمار يا دُردبسته و مات، اينجا و آنجا در دشتِ ناکجا، رها میشدند.