باغ اندیشه
$نیک اهنگ
$یک پزشک
$مزيدی
$عصیان
$ایتالیا، ایتالیا
$كمان‌گير فارسی
$گوش‌زد
$Robo
$سيبستان
$بامدادی
$مانيا
$ديده‌بان كوهستان
$مهار بيابان‌زايی
$توكا
$جمهور
$پيكوفسكی
$بائوبا
$تا دانه!
$1984
$ف.م.سخن
$چای داغ
$ديده‌بان محيط زيست
$کوهیار
$کمان‌گیر
$زنِ روزهای ابری
$ديده‌بان
$کلاغ نه پر
$یهودی ِ سرگردان
$ققنوس
$نامه‌های سوشيانت
$آیه‌های وبلاگی
$نارنجی
$آريوبرزن
$نکته‌ها و نقطه‌ها
$فرنگوپولیس
$حرف حساب
$جوجو
$پژواک
$قلم‌هایِ سرخ
$زمانه
$سیری چند؟
$آفرودیت
$بی بی سی
$بهنود
$پخش زنده
$روز
$دو در دو
$عصرانه
$بالاترين
$فن‌آوری اطلاعات
$جنگل‌بان
$تمدن
$کرگدن‌نامه

September 14, 2007

گِل‌سرشته‌ها و گِل‌پرستان


زن گفت: به گناهِ خوش سرشته‌شدن، جز موی و روی‌ام نبينند و هرگز به‌گوش ِ دل سخن‌ام نشنوند. هرگز نپندارند و نخواهند دانست که در پس اين پوسته‌ی نازک و اين آب و گِل ِ خوش، انديشه‌ای هم در خور ستايش يا نکوهش نهفته است. سخنان‌ام بشنوند اما هرگز نيوشيدنی در کار نباشد که همه واله‌ی پيچش ِ مو و رنگِ رخ‌ساره‌اند.

وان دگر گفت: به گناهِ اين بدگِلی، هرگز مرا نبينند و سخن‌ام نه‌نيوشند و انديشه‌ام در پس ِ اين نمایِ کژومژ بماند.

نازک‌گل‌برگ آهی کشيد و با خود انديشيد: وه! چه حاصل اين همه سخنانِ فريبا که با پندار گِل‌پرستانه بياميزد و فيلسوفان و دانش‌مردان را نيز کردار و رفتار آن باشد که خودبينانِ ظاهرپرست را!

مرد گفت: به سببِ بالایِ سکو ايستادن‌، دخترکانِ نازک‌دل بر من دل بندند و نقش مرا بر بی‌چهره‌ شه‌زاده‌ی سپيدپوش روياهاشان بنشانند بی‌آن که کسی در پی آن باشد که بداند اين فرد بالای سکو را چه در انديشه است و چه در جانِ خسته. بايد هماره چهره درهم کشم و لب از هر سخن ِ نرمی فروبندم تا شايد دل از من بشويند و اندکی هم به انديشه شوند.

وان دگر گفت: به سبب اين جارو و اين جامه‌ی نه‌چندان ديدنی، هيچ‌کس مرا نبيند و سخن‌ام نشنود که همه‌گان تنها جاروبکی در دستان پينه‌بسته‌ای بينند که چهره‌اش ارزش سر بلندکردن و نگاه‌انداختن ندارد. مرا مترسکی بی‌پوشال بينند که کارش رُفتن ِ گرد و غبار است و بس.

زلاله مسافر را گفت: باران که بزند، انتهایِ همه جاده‌ها بشويد و رفتن پايان پذيرد و مسافران ِ پای‌خسته به آرامش آشيانه و سامان رسند.

مسافر دل‌خسته‌تر از دی‌روز و پار نگاهی به خط جاده انداخت و انديشيد:باران هم تند و بی‌امان باريد؛ اما خطوط موازی جاده‌ها پس از شسته‌شدن پيداتر و روشن‌تر بشد و تنها گرد و غبارش برفت. کجاست آن بی‌نهايتی که اين خطوط موازی در آن به هم رسند و رفتن و گسستن در آن به پايان رسد؟

و او پيمانه‌یِ شراب در يک دست و پيمانه‌یِ گِل در دگردست، هم‌چنان به کار بود و گاه مشتی گِل، به اندازه، برمی‌داشت و شکل می‌داد و گاه مشتی کم‌تر و مشتی بيش‌تر. آن‌گاه ته‌پيمانه‌یِ شراب‌اش بر آنان می‌پاشيد تا آب و رنگ گيرند. يکی را چکه‌ای مستانه می‌رسيد و آن دگر را دُردی بسته. و عروسک‌هایِ گِلی ِ شکيل يا بدنمای، خوش آب ورنگ و خمار يا دُردبسته و مات، اين‌جا و آن‌جا در دشتِ ناکجا، رها می‌شدند.

Baoba |12:00 PM

Comments: گِل‌سرشته‌ها و گِل‌پرستان