September 14, 2007
افسون
تشنه در حسرتِ آب و گرسنه مستِ بویِ نان
خشکدشت در افسوس ِابر و ابر سرمستِ باران
جویبار در انديشهیِِ رود و رود غرقهدر رويایِ دريا
غنچهها در خوابِ شکفتن و گل دلتنگِ پرپرشدن
قلم دلتنگِ نوشتن و واژهها در حسرتِ افسون
و من شگفتزده و مسخ ِ جادویِ واژههایِ تو
ناتوان از گفتن و نوشتن
و در خواندن همه حيران
چیست آن ابَردستی که اين چنين معجزه میبارد؟
وين چنين نرم و نازک، گلبرگ در لابهلایِ وازهها مینشاند
که جان مست شود و چهره خیس بیباران
بماند روح همچنان حیران و سرگردان.
Baoba |11:58 AM
Comments: افسون