دلتنگی
يادم باشد که گفتام: "دلتنگی نخواهم کرد هرگز."
يادم هست چرا که با جوهری آبی بر برگی سپيد بر ديوار ِسرد ِتنهايیها، درشت و خوش خط نوشتهام:
دلبستن، ريشهکردن و دربندشدن جز دلتنگیات بهبار نيارد که همه بهایِ بوييدنِ گلبرگهایِ طلای ِيخ و سپيد ِرازقی را درختچههایِ باغ با اسيرخاکماندن پرداختهاند. يادت باشد که پرواز و اوج گرفتن سيمرغ تنها با گسستن از زمين و چشم بر بلندایِ کوهستان دوختن ممکن شد. يادت باشد که هربار که به خيال ِ خوش بوييدنِ گلی سر فرود آری، افراشتهسرت به گردن خميده گردد.
اما چه توان کرد چو کودکِ دلِ، با لجبازی پای بر زمين کوبد و هوایِ گلبرگهایِ عطرآگيناش به سر اوفتد؟
يکی از ناکجایِ سينه آرام بهزمزمه گفتا: "تا سيمرغ به آتش نسوزد، از نو زاده نگردد؛ پس جامه بر تن پاره کن و سينه بشکاف و دل برون آر و به پيشواز آتش رو که چوناين سوختنی درخور ِ سيمرغ است و ابراهيم و سياووش رقصان و پایکوبان آتش را در آغوش ِجان کشيدند."
و دل که بهگرو رفت؛ جان نيز چکه چکه بچکد و در خاک شود و دل ِ گمگشته در جايی دور بر آتش بنشيند و تهیگاهِ سينه بهعادتِ رفته، بتپد و سنگين شود و شرابههایِ اشک، از جام ِ کوچکِ چشمان ِ بارانزده سرريز کند و شب تا سپيده، در ريزش ِ ريز و نمنمک باران در پی ِ عطر ِ سبز و آبی ِدوست، تمامی ِ پسکوچههایِ خلوتِ پاييز را يک به يک بوييد و خيسی چهره را به باران نسبت داد و گرفتهگی گلوگاه را به سرمایِ شب.
يادم باشد که ديری است که از واژههایِ آويخته بر ديوار، تنها پيچوخم ِخوشطرحاشان میبينم و بس. و چو آنان که خواندن ندانند تنها نقش ِواژهها در برابر ِ چشمانِ ترم میرقصد و باز چه دلتنگ شدهام، دلتنـــــــــگ!


