کسی هست؟
در ناکجا همهگان در بستری سرخ خفتهاند.
ابرهایِ سياه و بخشنده از ناکجا بگريختهاند.
دگر بادی نمیوزد و زمين تبدار است.
مورچههایِ سرخ تن ِ داغدار ِ زمين را میشکافند.
و لاشهها را بهزير خاک میکشند.
از دوردست آواز ِتلخ ِشيون و مويه میوزد.
ناکجا در سوگِ باران است.
ناکجا در حسرتِ گلهایِ رنگارنگ است.
ناکجا در آرزویِ بهارنارنجها و ياسها و اقاقیها به بغض نشسته است.
ناکجا به کابوس ِ شنهایِ سرخ گرفتار است.
ستارهها و مهتاب را از خواب ِ آسمانِ ربودهاند.
یکی ماهيانِ رنگارنگ و رقصان را از آبِ برکهها دزديده است.
ناکجا در وادیِ سياهیها گمشده است.
آيا کسی هست که رنگهایِ روشن را به بوم ِ سياهِ ناکجا بنشاند؟
آيا کسی هست که بهار را از سبد ِفرداها به امروز ِ ناکجا باز آرد؟
آيا کسی هست که دشت را به رنگارنگِ گلها ميهمان دارد؟
آيا کسی هست که خفتهگان را زين کابوس ِ بیپايان بيدارکند؟
در همهکهکشان آيا کسی مانده است که چرايی ِلبخند را بداند؟
آيا کسی هست که ماهيانِ برکه، ستارهگانِ آسمان و شادمانی ِمردمان را از هيولایِ ناگزير بازپس گيرد و به ناکجا بازآرد؟


