برایِِ کسی که نيامد
مرد بارانیاش را تکاند تا شرههایِ آب بر پاهای يخکردهاش نچکد و بویِ خوش ِباران و خاک را با ولعی عجيب بلعيد و لبخندی لبهایِ برهمفشردهاش را گشود.
ساعت بههمراه نداشت و نمیدانست که از سر ِشب که بيرون زده بود، چند ساعت در راه بوده است ولی تا سپيده هنوز بيش از دهکوچهای مانده بود.
ازخلوتِ کوچههایِ باران و پرسههایِ بیهدف مست بود و سرخوش بر نيمکتِ خيس ِبوستانکی آشنا نشست و تن به باران سپرد و چشم بست تا شايد گرمایِ نفس ِ آن آشنایِ دور را حس کند
بيش از سالی بود که به بودناش، به بوييدناش، به مهربانیاش و به اندوهِ ژرف و بیپايانی که چو دريايی آبستنِ توفان، در چشمان ِ هماره نگراناش موج میزد، خو کرده بود و سخت دل بسته بود.
ديری بود که شبپرسهها را بویِِ دوست و گرمای روشنِ چشماناش تنها بهانه بود و هربار که دير میکرد، شبها و کوچههایِ باران از عطر تهی میشدند و سرشاخههایِ آويخته از لبِ ديوارها به چکابههایِ باران سنگين میشدند و میگريستند. گلها نمیبوييدند و باران، گرچو آبشار هم فرومیريخت، دل نمیشست و غبار اندوهی خاکستری برجانِ خيس ِشبگرد بازمیماند.
شب به طلايههایِ روشن و تابناکِ افقی خيس رسيد اما گرمایِِ نفسی یا نوازش ِ سرانگشتِ مهری بر تن و جانِ يخکردهیِ مرد نهنشست.
مرد تن مچاله را در تر ِ بارانی ِ کهنه پيچيد و لخلخکنان سنگينی تن ِ بارانزدهاش را بر خاک ِ خيس کشيد و به افسوس راهِ پيموده را بازگشت.


