دری بسته
در هميشه بسته بود و نوری از پس پنجره بر ديوارهای دلتنگِ کوچه نمیتابيد.
رهگذر آهی به حسرت کشيد و با خود انديشيد:
چرا اين در هماره بر رهگذرانِ خسته و ازپایافتاده بسته است؟
و در حسرتِ گرمایِ سايهبانِ بامی و پناه ِ چهارديواری و شنيدنِ آوای مهربانانهای و چشم دوختن به نگاهی به ژرفایِ محبت، آهی کشيد و رفت.
مرد در پس ِ چهارديوار آهی کشيد و با خود انديشيد:
بستهبودن در از تنگنظري نيست که از شرمساری نداشتن چهرهای بگشاده است که اين چهرهیِ سرد آن چنان به درد و چين خو کرده است که رهگذران ناآگاه را سخت میرماند.
درونِ چهارديوار به بویِ نای و نم آغشته بود و ديوارها آنچنان از تابش نور و رنگ گريخته بودند که جز خاکستری حُزن و اندوه بازنمیتاباندند.
مرد آهی کشيد و چينهای پيشانیاش به دردی دگر درهم رفت.
با هزار افسوس بویِ باران را که از درز دیوارها دزدانه به درون چهاردیوار سرک کشیده بود، بویید.
با پشتِ دست خط شورابهای را که از چشمانِ به گودی نشستهاش گريخته بود و خشکیدهلبها را يافته بود، زدود
و بهحسرت به آواز ِ برگهایِ رقصان در باد ِ خزان، که بر کوچه بستری رنگين میگستردند، گوش سپرد.
در کوچه جشنی پر هياهو برپا بود از رقصِ ِ برگهای رنگين و خيس با کوبش مستانه و بیامانِ طبل ِ باران.


