دو گام به وسعت هزار
مرد به بویِ خاطراتاش اسير بود و بویِ کهنهکاغذ ِ کتابهای زردشده و هزاربار خوانده.
زن به عطر ِ گلهایِ باغچه نفس میکشيد.
و دل به رنگينکمانِ باغچه سپرده بود در خنکایِ پاييز و نسيمی که خشخشکنان سرود رفتن را میسراييد.
و دستاناش آشيانِ کوچکِ گنجشکان سرمازدهای بودند که هر روز بالهایِ ناتواناشان را به رنگِ دانه میگشادند و تا هرهیِ پنجره پرمیکشيدند.
و هر روز بر لبِ پنجره بهاری میشکفت که پر از آواز کبوترانِ دانهمست و گنجشکانِ پرهياهو بود.
و مرد همچنان کاغذهایِ کاهیشده را با نرمشی شگفت و مهری ناديدنی ورق میزد و در ميان واژههای کهنه، زندهگی خويش را میبوييد: زرد، رنگ و رویرفته، پرراز و رمز و رو به پوسيدهگی.
و زن در عطر ِگلدان ياسی که شاخسار به غنچه پوشانده بود و هر آن گلهایِ نازکاش تن میشکافتند و میبوييدند، گم میشد.
بين زن و مرد دو گام فاصله بيش نبود اما پيمودناش، هزار سال دل و جان میبرد.


