رود، مرداب، ماهی
کس ندانست چرا روزی سنگريزههایِ بستر رودخانه از درخشش افتادند و تناشان به گلولای و لجن نشست.
کس ندانست چرا رود از خروش بيافتاد و از رفتن بماند و رفتهرفته زلالِ کف آلودهاش به سبز ِ چرکین ِ مرداب دگرگون شد.
ماهی به زلال ِ آب نفس میکشيد و جاناش به رود بسته بود.
اما زلال ِ رودِ کفآلوده، تشنهیِ درخشش ِ پولک و شيفتهیِ رقص ِمواج ِماهی بود.
ماهیگير گرسنه بود و ماهی خوراک.
ماهی بیرود بینفس شد و جانداد.
رود بی ماهی تشنه و تشنهتر شد و از خروش بماند و ذرهذره و چکهچکه بخار شد و مرداب شد و روح باخت.
بر گوشهیِ دفتر روزگار بنوشتند: رودخانهای مرداب شد.
برگوشهیِ دفتر افسانهها بنويس: رودخانهای بیماهی بماند و جان داد.


