راه راه
دخترک جورابهایِ راهراهاش را با شادمانی غريبی نشان داد و گفت: برام جوراب راهراه بخر.
شنيد: تنها دو دسته از جاندارارن راهراه میپوشند: گورخران و زندانيان!
خنديد. از همان خندهها که روشنای آفتاب بود و روح آب.
مرد در خندهی دخترک گم شد.
دخترکِ فروشنده يکريز و يکنفس از عطرها میگفت و مرد هيچ نمیشنيد.
درپی عطری بود که بوی خنک سپيده و شبنم و باران را باهم داشته باشد که چو بر آفتاب تناش بنشيند، ستارهها نيز ببويند و مهتاب و آسمان و ابر گليخ ببارند.
دخترک شيشه را بوييد و به هزارناز خنديد.
شنيد: حيف شد که عطر راهراه در بازار نبود!
و دستان سپيدی که بوی ليمو و گل ِ يخ میداد، دورتر از آن بود که بتوان به روشنایاشان از سياهی رست.
مردی پا پيشانی ِ گرهخورده و چشمان تبدار و سينهای خارستان، بر زمين اوفتاد.
گرهی دستاناش همچنان جورابی راهراه را میفشرد.


