آبشار و قویِ سپيد
پرتوهایِ روز، پردرخشش و رنگينتر از هميشه، از تن ِ آبشار مرواريد میپراکند و آب پرتپش و سرد و مغرور از بلندا فرومیريخت و ريزش را چکهچکه و شرهشره آواز میخواند.
ديری بود که قویِ سپيد دل به آبشار و هياهویِ ريزش ِ آبیها سپرده بود و وسوسهیِ تن به گريز زلالهها سپردن، رهایَش نمیکرد.
آبشار خروشيد: دور شو از اين پرتگاهِ بیبازگشت ای سپيدترين رويایِ دريا.
قو انديشيد: خوشا رسيدن و تن به آغوش اين ابرتن ِ کفآلوده و مست سپردن!
و تن به آب سپرد تا به پيشانی ِ پرچين ِ آبشار.
قو آن چنان نرم و پر خواهش در آغوش ِ پرتپش ِ آبشار لغزيد که آب مستانه بر او پيچيد و جاناش به زلال ِ خويش آميخت.
قويی در ريزش ِ آبشار مستانه رقصيد و زلالههایِ کفآلوده برتناش پيچيد و قو رقصيد و لرزيد و با آبشار فروريخت و خود آب شد و آب شد و آبشار شد.
در پایِ آبشار، پرهایِ سپيدی بر آبِ کفآلوده و موجهایِ مست شناور بود.
و اينک، در ريزش آبشار نقش قویِ سپيدی است که در آغوش پرتمنا و مستانهاش میرقصد و میپيچد.
و زلال ِ آبی ِ آبشار دگر تنها سپيد است و سپيد.


