در پس ِ پردهها
برای رسيدن به بارگاه بايد از همه پردهها گذر کرد.
پردههایی تودرتو و مخملين که تو را نرم در آغوش میفشارند و بوسهی خيساشان چو شبنم بر برهنهتنات مینشيند.
از امواج نرم و پرخواهش پردهها که گذر میکنی، روح دريا را میبينی که اين بار خاکستری و مات بر تنات نوازش میبارد.
در پس پردهها، بارگاه اوست که با قلممویِ جادويیاش افسون هزاررنگ بر تنات مینشاند و سپس بیهيچ افسوس، جامههای رنگين را تکبهتک از تنات میربايد تا تمنایِ برهنهگی را بيازمایی و خواهش ِگسستن را.
در پس ِ پردههای نرم و پرخواهش ِ مه، بارگهِ پاييز است با افسون رنگارنگ و چشمان تر و آبیاش به پيشواز تو آمده است.
هرچند که از اين بارگاه نيز، آنگه که دل ِ پادشهاش چو تن ِ برهنه و خيسات سرد شد، به سرزمين سپيدان و يخ رانده خواهی شد. وادیِ سپيدزیان، که در آن پريانِ برفی سبد سبد نقل بر سرت ريزند و برهنهتنات به سپيدجامهای پاک و نيالوده بپوشانند.
در ميان هزارتویِ پردههایِ آويخته از آسمانی ناپيدا، ناکجا به افسونِ پاييز رنگ میگيرد و روح ِ آبی دريا را بر تن میکشد.


