قصهای نشايد
دخترک از شب میترسيد و بهانه میگرفت.
گفت: پدربزرگ قصهای بگو از سرور زيستن و زادهشدن.
پيرمرد سری جنباند با افسوس
گفت: شادمانی ِ زادهشدن و هياهویِ زادروز؟
آيا برافروختهآتش ِ پيچ و تاب دو پيکرهیِ مست و خویکرده و خيس، که شمعی برافروخت تا بسوزد سالهای دراز را شادمانی بايد؟
اين چنين افسانهپردازی بايد از كسی خواهی که نشنيده باشد فريادهایِ هراسانِ کابوسهایات؛
نشنيده باشد وانهمه نالههایِ دردآلوده و صدایِ برجهيدنِ آذرخش ِ بغضات را که نيمهشبان پرده از خندههایِ مستانهیِ روز برمیدارد و تو آواز سيرسيرکِ نهان در گلو میخوانیاش؛
نديده باشد بالش خيس از شورآب شبانگاهان را در سحرگاهِ رنگپريدهگی و فرسودهگیات؛
نشنيده باشد که از بیپناهی و درد چهگونه به توهم ِ شب دست بهدامان رويا میآويزی تا شايد بر بال مهتاب از کشيدهگی درد در خالی ِ سينه برهی؛
نديده باشد آن چهل گيسویِ نيم بافته را که به تمنایِ بيرون کشيدنِ ماه در چاه فکندی و در خزههایِ خرد و لزج ِ چاهزی گرفتار آمده است و نيمی از آن برفته است و هر يک بافتهاش که کشيده و کنده شده است، ردی از درد برجای نهاده است که به هيچ شراب و افيون زدوده نگردد.
قصههایِ شادمانه، دگر بر کودکان نيز روا نباشد که در سرزمين ِ سيهجامهگان، خنده بر ديوانهگان نيز نشايد که ديوان، بلورههایِ رنگارنگِ زيستن را بربودهاند و تلخينههایِ شرنگِ نوميدی و بیفردايی بر همه مردمان پاشيدهاند.
دخترک هیچ نگفت. چرا که در بغض ِ تنگِ خویش به خواب رفته بود تا به تمنا از آسمان ستاره بچیند و هراس ِسیاهِ شبهایِ لرز را به روشنا بزداید.


