باغ بیرويا
باغبان دلدادهیِ همه سبزينه ها بود و از تبر بیزار.
بر درختِ نيمخشکیده نگاهی کرد و با خود گفت: هنوز تا خشکيدن و بیبرگی راه درازی است. شايد بتوان با رويای باران ، بر اين خشکشاخهها آهنگِ سبزشدن را زمزمه کرد.
با حسرت و بغض نگاهی دگر به آسمانِ آبی و بیابر افکند و اندیشید: شايد نيايش پيرمرد باغبان و تمنایِ درختی، ابرکی را از آرامش ِ دوردستِ دشتِ رنگينکمان به اين خشکينهباغ بازآرد.
باغبان بر محرابِ خاک زانو زد و دست به آسمان بلند کرد. گرچه خاکِ تشنه با شورابهیِ اشک، خيس شد، اما هرگز به شورابه، خشکيدهدرختانِ بیآرزو، جان نگيرند.
نسيم دلاش بر لرزش شانههایِ پيرمرد و دستان پينهبستهاش بسوخت. به مهر در موهایمرد و لابهلای شاخهسار نيممرده پيچيد و به دشتِ دور بال کشيد.
ابرکی به مهر در دشتِ رنگينکمان نوازش میباريد و بر تن ِهمه گلبرگهایِ تر بوسه میزد. نسيم خسته از راه دراز، چکابههایِ باران را نوشيد و در گوش ابرک، افسانهیِ باغِ بیرويا بازگفت.
چشمانِ آبی و روشن ِ الاههیِ باران خيس شد و بر يالِ ابرکی خرد بنشست و به پرواز درآمد.
الاههیِ آبها و باران، آن چنان به شتاب بر باغ درآمد که دامانِ آبی ِجامهاش به شاخسار نيمخشکيدهیِ نيمجانی گرفتار شد و پارهای از آن در آغوش ِ گسترده به تمنایِ درخت بماند.
به ساعتی، آسمان تيره شد و خنکایِ زلال ِ نوازش بر باغ میباريد و رويا سبز میکرد.
باغبانِ پير دست بر آن برين جامه کشيد و چکابهها را از بلورهیِ سرشاخهها نوشيد و در چشمبرهمزدنی دگرگونه شد و چو پرندهای رنگارنگ بر فراز شاخهساران پركشيد.
اينک، درکنارهیِ دشت باغی است كه در آن درختی سبزتر از بهشت، با دستاني بگشوده، سرخوش ايستاده است كه پارهای جادويی از جامهیِ مهر به غنيمت بگرفته است و با باد مستانه میرقصد.
باغی که در آن هماره بارش شکوفهها و رقص شاخسار آتشين ارغوان جاری است. درختانِ سبز و گلبوتههایِ رنگين به ترنم زلال و آبی جویبارها به رويا نشستهاند و بر خشکينهدلهایِ زنگار اندوه بسته، آرزو نقش میکنند.


