با من بگوی
با من بگوی ای آبچکان گلبرگِ مست از باران، آنشب که من در بیکرانِ کهکشان، به ستارهچيدن بودم و آبی ِ پرخروش دريا را در جام ِ کوچکِ دستانام میريختم به تبزدودن از ستارهها که سپيدار سينهات نسوزانند، چه کسی در میخانهیِ رویا از جام ِ تمنایِ نگاهات باده مینوشيد؟
با من بگوی ای زلال ِ چشمهسار، کدامين دست رويایِ مهتاب را در ساغر کرده بود و از پرتپش ِ گلوگاهِ بغضکردهات بر حرير سينه میپاشيد؟
با من بگوی ای عطر ِ خيال، کدامين شهزادهیِ سپيدروز، داغ ِ مهرش را چو رنگينکمان بر مخمل سپيد و نازکِ سينهات نقش کرد؟
بامن بگوی ای کهکشانِ رويا، آنگاه که من در آسمانِ تهی، درپی ِ ِ ابرکی سپيد، به هر سوی بال میکشيدم تا خرمن ِستارهها را در ميان مخمل آبی ِ باران بپيچم و با نواری از رنگينکمان بر تو پيشکش نمايم، کدامين دستِ جادو، نسيموش، پيچيدهشاخسار ِ روشن ِ موهایِ تو را آشفته میداشت؟
با من بگوی ای سرود ِ جویبار، زمزمهیِ نرم ِ کدامين راز، چو بوسهیِ دزدانهیِ نرمی، گونههایِ خوابِ تو را تر و گلگون کرد؟
با من بگوی ای مستترين شبگذر ِ کوچهباغهایِ خلوتِ رويا، آنگاه که بر ديوار شدم به چيدنِ ياسهای آويخته تا جامهای از گلبرگ بر بلورینهتن ِ نازکات کشم، کدامين کس گوشوارهای سرخ ِ گيلاسات را با بوسه چيد؟
با من بگوی ای ابرکِ آرزو، آنگاه که من به رويا همه آبی ِدريا و درخشش ِ پولک ماهیان بربودم و بر دامان سپيدت ريختم تا سرمست بر خشکِ کوير ِ سينهام بهنوازش بباری، چرا گلوگاه ِ بغضات بر دشتی دگر ناله کرد و اشکات بر دوردستی ناآشنا، جوانه و گل و سبزه نشاند؟
با من بگوی ای بلورهیِ آبی ِ رويا، چرا خوابِ مرا اين گونه آشفته میداری که بستر سپيدم به شورآبهی افسوس و داغ حسرت درهم پیچد تا هر بردميدنِ سپيده سرود ِ سرد ِ رستن از کلافهای درهم پيچيده و سينهای سنگينتر از تابوت را برخواند؟


