پرستو و درخت
پرستو بالهایِ خستهاش را برهم زد و گرد راه را از آن تکاند و آرام بر آشيانِ قديمی و آشنا نشست. به زمزمه گفت: رسيدن چه خوش است هنگامی که پرخسته و بینفس گشته باشی. چه خوش است که هميشه بدانی سرپناهی در گرم ِ دوردست هست که جای تو در آن خالی است.
درخت نوبرگهای سبزش را به دست باد سپرد و با خود انديشيد: چه خوش است سبزشدن به اميد رسيدنِ پرستويی خسته که بهار را در ميانِ بالهایش دارد. چه خوش است بدانی که بازمیآيد و آشيانِ خالی را با پرهایِ ريختهاش رنگِ بهار میزند و آوازش بویِ سرزمينهای دور را بر شاخسار نيمهسبزمیپراکند. پرستويی که پژواکِ بهاران رامیسراید و ترنماش گل و سبزینه میرویاند.
پرستو در آشيانه آرام خوابيد و خواباش رويایِ ِ بهاران را بر درخت و دشت پاشيد.
چو بازگشتی نباشد، شور ِ پرواز با اندوه گره خواهد خورد و ريسمانی از افسوس بر گلویِِ پرنده و درخت خواهد تابيد.


