پشتِ انحنایِ نرم کيهان
در پس ِ همه کهکشانها، پشتِ انحنایِ نرم کيهان، جايی هست که فرایِ خيال و آرزوست.
جايی که نور و رنگ و هستی و مستی معنای دگری دارند.
جايی که يکی هست از جنس نور؛ اما شفاف و دگرگونه، شايد همچو آبگينهای پر تراش.
آری.
يکی هست که تمام من است و من نيست هيچ.
آنکس که چو از خيالام گذر میکند، همه خيالام به آتش سردی مینشيند و با گرمایِ يخ میسوزد و میبندد.
يکی هست که در واژه و مفهوم و رنگ و شکل و پندار نگنجد.
کسی هست که نيست؛ اما قویتر از هر هستی و بودی هست.
کسی هست که مرا به خود میکشد و سخت میراند.
کسی هست که تنها خيالاش، خوابهایِ تبآلودهام را به شکوفهباران نور و روياهایِ فراآبی مینشاند.
ورایِ واپسين انحنایِ کهکشان،
آنجا که نورها دگرگونهاند و هرگز آوايی نيست؛
آنجا که باران همه پرتوهایِ نقره است و بارش ِ زلالاش میسوزاند و سوزشاش جان میبخشد و گلبرگهایِ نور و بلورینههایِ عطرآگين میروياند.
آنجا که آوایِ هستی در لرزش جانها پيداست.
آن جا که مستی همان رنگينکمانِ عشق است و عشق نيز درهم شدن بلورينههایِ نازک و ترد ِ خيال و آرزو.
آنجا که درختانِ آبگينه ميوههای بلورين و برگهای نور دارند؛
آری، آری
کسی هست که بیاو من هيچام و با او هر دو هيچ گرديم.
و آرزويی نيست مرا جز رسيدن به آن آشناترين و دورترين که مرا میخواند به دوردستِ نورهایِ ايستا و برگهای آوازهخوان.


