زکریایی دگر شاید
گفتا: خوشا شرابِِ کهنه از برایِ شستن زخمهایِ اندوه و پاشيدنِ گرد ِ فراموشی.
گفتم: دردهای کهنه در شراب غرق نشوند و زکريايی دگر باید که حلال ِ درد يابد.
شراب تنها سردرد آورد و سرگيجه، اما چشمهیِ خشکيدهیِ اشکات بجوشاند و پهنهیِ چهره را گرمگرم بشويد.
گفتا: چارهای بيانديش و روزنهای برای گريز نشان ده.
گفتم: هيچ. نه گزيری و نه روزنِ گريزی. تنها زمان بايد که جان به دردکشيدن خو نمايد و با اندوه همسايه شود. شايد زال ِ خميدهیِ پيری، گرد سپيد ِ فراموشی بر همه يادها بپاشد و بیرنگاشان دارد.
گفتا: من به جانِ خسته، پیر و فرسودهام؛ پس چرا درد اين چنين پنجه میکشد بر اين پوستهیِ نازکِ زخمی؟
گفتم: افسوس که درونِ بشکسته و فروريخته و جانِ خسته و فرسوده، زال ِ پيری را فريب نتواند داد که او به شمار روزهایِ رفته کيسهیِ فراموشیاش میگشايد و بس.
جامی بريخت و گفتا: سلام باد بر ساعتی فراموشی و ساعتی سردرد ِ خمار و ديری اندوه و عمری درد.


