کولهباری نیست
سفرم نه دور و دراز است و نه در آن شوری نهان یا آرامشی پنهان و نه آرزویی از هيجان.
کولهباری برنمیدارم.
آنچه که بايد بههمراه باشد تنها مشتی ياس رازقی است که در دستی جای میگيرد.
دلام را به پيش تو به گرو مینهم به لبخندی.
های بارانی، يادت باشد آن کوچکتر از همه که گلبرگهای مهر تو از آن سرريز کرده است و بیتاب و بیقرار تنها نام ترا میتپد، دل ِ نازکِ من است ، شايد هم بود! درست نمیدانم.
دلام که پيش تو باشد، دگر خاطرهای هم برای بههمراهبردن لازم نيست. گر بر آتشاش نهی، نيز دلشاد و افروخته میمانم.
کولهباری ندارم.
سبکبار و سبکبال راهی میشوم به سفری که نه به دوردست مکان است و نه در درازایِ زمان.
همه رهتوشهام در مشت میگيرم و راهی میشوم.
در پس پلکهایِ بستهام خندهای نهان است. دلام در جايی بس خوش است.
باران در رگهای بسته و آبی ِ آسمان سرودی خوش مینوازد.
جویبار کوچکی، با حبابهایِ درشت، شادمانی را آواز میخواند.
خیس و آبچکان, بی هیچ بار گران، راهی میشوم.


