کاردکی شاید
کاش کاردکِ تيزی میيافتم که از اين دفتر خط خورده همه يادهای شيرين و لبخندهای رنگين را میبريد تا بر دفتر، تنها هيچ بماند و اندوه. تا هيچ برای دلتنگی بر روزگار از دسترفته و در ياد نماند. آنگاه، شايد بتوان چونان پيچيکی بر ديوار سياه و دودبگرفته پيچيد و در پرتویِ کمرنگ غروب خنديد.
چندباری کاردکی بجستهام و با وسواس همه لبخندها و دلبستهگیها و یادهاي خوش ببريدهام. اما، چه سود؟ که کاردک به چندگاهی کُند گردد و بس کنجکاو. برگهای سوراخسوراخ و ببريده در نگاهاش چونان پازلی پديدار گردد و سر آن گيرد که همه ببريدهها برجایِ خويش نهد و اين معما بگشايد.
و باز درد است که از ميان يادها و زخمهایِ پرچرکابهیِ بازگشوده سرريز کند و اين پوستهیِ نازک ترکترک کند.
وای که درد در تهیگاه سينه، آنجا که روزگاری شادی میتپيد، چه بیداد میکند!
گويا هرگز از اين خارزار سمی، گريزی و گزيری نخواهد بود.


