شبهایِ بیسپیده
شب دمکردهتر از آن بود که خواب را بر تن خسته و چشمان خشکام ميهمان دارد. آسمان صاف و هوا ساکن بود و نسيمی نبود که دامن داغ پردهها دمی بجنباند.
ماه در آسمان بیلبخند و خسته، خوشه خوشه عرق میريخت و من در بستر بیتمنای خويش، پندار آشفته را بر روح درهمريخته سوهان میکشيدم.
افق را سر بردمیدنِ سپیده نبود و تنهایِ خسته و خویکرده را نایِ جنبش.
ديرزمانی بود که خورشيد را خدايانِ شوخچشم بازربوده بودند و در قفسی گلگون و طلايی در دوردست نهاده بودند و آتش میفروختند. صد افسوس که ديگر پرومتهای هم نبود که آدميان را دل بسوزاند و به عقوبتی خونين، سينه بشکافد تا عقابي سپيد و بلايی سياه از او تاوانی هر روزه بازستاند!
آسمان دم کرده بود و ماه خوشهخوشه ستارههاي داغ را بر آبِ برکه میريخت تا شايد خنکايی از تن ستارهگانِ سردشده بر دستان نقرهاش برسد.
برگريزانِ درختان از خزان زودرس گرما، مردمان ساکت و خاموش، هوا بینسيم و ساکن، پرومته در زنجير، عقابان جای به لاشخوران و کفتارها سپردهاند و خواب تنها در زير پلک چشمانِ نابينا جاری است.


