افسونِ رویاها
هرگز ندانستم و نتوانستم که خويشتن از رويا برهانم چرا که خواستنی در ميان نبود.
که من زندهام به روياهایِ آبی و سيمگون خويش.
که من دچارم به آن رنگينکمانِ درخشانِ مهتاب بر سينهیِ سياهِ شب.
که من در بستر بنفش اقاقیِها گم گشتهام.
و با شرابِ ارغوان گونههایِ بیرنگام را گلگون کردهام.
که من افسون شدهام به بویِ خوش ياسها و عطر بیغرور گلهای کوچکِ يخ.
که من در آتشفشانِ دستانی سوختهام که هور را سرخی و گرما بخشيده است.
دستانِ نازک و کشيدهای که برف را سپيدی بخشيدهاند
و مهتاب و همه ستارهگانِ کهکشان را نور.
دستانی آبی که به خاک رستن آموخته است
و بر گلبرگهایِ بسته شکفتن را.
دستانی که سرود رویش را بر همه سبزینهها خوانده است.
و به گل بخشیده است همه رنگ را و آموخته است بوییدن را.
و من تن در خنکای چشمهیِ نوری شستهام که همه زلال آبها از اوست.
و من دل به عطر و لطافتِ همه گلبرگهاي ياس و مريم سپردهام.
که من به سپيدیِ برف بر بلندایِ مغرور دماوند دل بستهام.
که من در همه زلال ِآبیها و همه ناز نقرهیِ سپيدارها جان شستهام.
و من به افسون پرواز در روياهایِ شبانه دلدادهام.
اينک:
اين دلدادهی باران در بارش نقره بر بام ايستاده و آغوش بر آسمان گشوده است
تا شايد دگرباره بر سرسرهیِ نقره بلغزد.
و بر دستانِ افسونگر تو به تماشا بنشيند آفرينش ِ جهان را.
و از خاک بشنود جادویِ رستن را
و از گلبرگهایِ بسته پچپچهیِ نرم و آرام ِ شکفتن را.
و در زلال ِ آبیها جان بشوید در سرچشمهی همه پاکیها.
و بودن خویش را در برگهای نازک و ترد ِ دستانِ تو بپیچد.
و با شرابِ دستانِ تو و آواز نرم ِ ستارهگان در پیلهیِ کوچکِ مهر، مستِ مست، تا ابد به خواب رود.


