اينك من
آن روز که چشم به جهان بگشودم هرچند برهنه و ترد و نازک و نادان و ناتوان بودم، اما سالم خواندندم.
دی که دست و پایِ و چشم و زبان خويش ببريدم و به پيش سگان هار انداختم نيز هنوز چيزی درون کاسهی سر داشتم که سالم بود.
خاک باغچه را به خون سرخ خويش رنگ زدم تا از سياهي برون شود.
دست ببريدم که تا به تمنایِ مستی گشوده نگردد و به فريبِ پستی کژ نگردد.
پای ببريدم تا به راهِ مصلحت و ميانه گام برندارد و گم نگردد.
زبان ببريدم تا به نادرست نچرخد و به واژههایِ سنگين و رنگين فريب فريبا نگردد.
چشم به زير خاک نهان کردم تا در کاسه به رنگ نگرايد.
ولی گوش باز نهادم تا هياهویِ پوچ ِ بيرون بشنود و بر سکوتِ درون هوشيار گردد.
اکنون نه دستی برایِ دراز کردن به پيش گرگان بمانده است و نه چشمی برایِ افسونشدن و پای را به بیراه کشاندن و زبان را دورقابِ نامردمان چرخاندن.
اينک تنها دلی مانده است که بر ريزش باران بلرزد
و چيزی در درون سر، که با لوليدن کرموار دهانهایِ آزمند و هماره گرسنه، سر را بجنباند.
و خاکِ درون باغچه که سرخ است و بهگاهِ باران سرخرود هستی را فرياد میدارد.
اينک اين بیدست و پایِ نابينا و گنگ را بنگريد که نيوشاست بر همه گفتار رنگين يا سپيد و خاکستریِ فيلسوفان سدهها و ديرين روزگار.
تواناست به آنچه آوردمردان به جان آزمودهاند.
اما ناتوان است بررستن سبزينهی اميد از خاکِ اين شورهزار،
شکفتن نوگلی در اين خارزار بیپايان،
و روان کردنِ جویباری از چشمههایِ خشکيدهیِ ياس در ميان هياهوی روا و ناروا و سزا و ناسزای پرخاشگرانِ خشمگين با دستان و چشمان پرخون و نابينا.
اينک من.


