آرزو
چندگاهی است که چشمانام به راه دوخته شدهاند.
آرزویِ تندباد يا زمينلرزهای دارم که همه درختان استوار از زمين برکند و چونان پر کاهی در باد به رقص آورد.
همه کوههاي بلند از جای برکند و در دره افکند و از کوه هيچ نماند جز نامی گنگ و بیاثر.
تمامی درياهایِ سبزآبی و نيلگون را بر تشنهگی کوير ببخشاید و ژرفای دريا با خاکِ صخرههاي فروريخته پر کند.
همه خاک از دل زمين بربايد و بر روی مردمان بنشاند تا رنگی نماند جز خاک.
دنيايی تکرنگ از گرد و خاک
چهرههايی بیصورتک و برهنه و يکسان؛
همه خاک.
نه پستی و نه بلندی
نه ژرفاي کينه و نه بلندایِ غرور
و نه هيچ تشنهگی و حسرتِ مهر.
از اين پيچاپيچ درهم تنيدهی روزها و از آن سکوت مانای شبها به جان رسيدهام.
از اين صورتکِ دلخوش و ابرتن به تنگ آمدهام.
از راه رفته و نرفته به بیزاری رسيدهام.
از ترش و شیرین ِ مسخرهگیها و سرخ ِ گونهیِ دلقکها، دلام بهآشوب است.
از تلخ و گس ِ روزگاران به پژمردهگی ِ نومیدانهیِ گلبرگهای تردِ زمان نشستهام.
روزمرهگیام با روزمرگی همداستان شدهاند.
سبز و سپید و آبی و نقرهای گم شده است و خاکستری و سیاه و قهوهای سرما بر سایهها نشاندهاند.
در دلام آرزويی میجوشد: تندباد، گردباد، زمینلرزه.
در سرم خيال ِ خامی است: دگرگونی سرتا بهپا، رویداد.


