سپیدهای از ستاره
در پسکوچههایِ بارانزدهیِ شب، گيج و مست و بیخود، درپی آن رمز ناگشوده کشيده میشوم. باران و باد و رگبار همه نازکترينها از آغوش ِ خيس ِ شاخهها ربوده است و بر سنگفرش ِگذر و خاکِ سياهِ باغچه هديه کرده است. هوا خيس و مست و عطرآگین است و شبگرد ِ هميشهگی ِ کوچههای آبی ِ بارانزده را در چکابههایِ زلال ِخويش، به آغوش میکشد.
درختچههایِ توت مجنون ميوههایِ سفيد و زرد و سرخ و بنفشاشان را بر تنپوش ِکوچه باريدهاند و فردا بهگاهِ سپيده گنجشککانِ عاشق را به ميهمانی ِ سنگفرش فراخواهند خواند.
دلام تنگِ آن زلالترين، آن خاموشیگزيدهیِ نگارگر، همان که بر گونههایِ کودکانِ دستفروش با قلممویِ جادويیاش فام سرخ مینهاد و بر دستان يخزده و ترک ترکاشان نازبرگهای نرم مهرِ و بر دامن خاکستری و سياهِ زندهگی ِ بیرنگاشان هزاران گل رنگرنگ میکشيد، میشود. میدانم که در پس پنجرهای دستان گشودهاش را در باران رها کرده است و چشمانِ ترش آسمانِ سرخ را رنگ میزنند.
بغل بغل پرمیکنم از هزاران گلبرگِ خيس که از بوتههایِ ياس و درختچههایِ رنگارنگِ پُِرگل بر زمين و هوا شناورند و ياد ِتو را در ميانهیِ گلبرگها نهان کردهاند.
در تهِ کوچه، بوتهیِ آشنا، آن افسونگر ِهزارهها و آن آيينهیِ عطرآگين نقره، به ناز تن و جان به باران سپرده است. سر خم میکنم و دستانِ سردم به تمنایِ گلبرگی گشوده میگردند. بهيکباره، همه گلهایِ نازک و ناشکفتهاش را چون هزاران ستارهیِ نقره بر من میبارد. دستانام به بهار مینشيند و ماه و يک کهکشان ستاره در دستانام، سبکتر از نسيم، به روشنا میشکفند. دخترکانِ ابر، از رشک، همه برق ِدلاشان بيرون میريزند و آسمان با چشمانِ سرخاش خون میبارد و تمامی تندرهایِ خشمگيناش را با هياهو میخروشد. در من اما، هزاران ستاره از دستانِ تر بوتهیِ نقره، وه چه تابناک و آبچکان، جاری است. مست و مدهوش با زانوانی لرزان، بر تن ِ تر سنگفرش رها میشوم.
سپيده از من برمیدمد. افق ِ سياه را با عطرخيس ِ دستانِ تو به سپيدهای نقره از ستاره مینشانم.


