قاصدک، نسیم و حلزون
ندانم چندگاه است که اين چنين سست و خميده بر اين شاخهیِ نازکِ بودن نشستهام!
تنها میدانم که نيازی به توفان و گردبادی سهمگين نیست
و نه بادی تند يا حتی نسيمی خُرد.
سستتر از گل ياسی يا بهارنارنجی بر ساقهی خشکيده و ترد ِ بودنِ خويشام.
کنون مرا سنگينی بال ِ قاصدکی برایِ جدایی از ساقه بس است.
مرا بالزدنِ پشهای در نزديکی شاخه برای رهايی و پرواز بسنده است.
خاک بسيار نزديک است و آغوشاش همچنان بگشوده.
قاصدکِ کوچکِ من کجاست؟
سست و خميده و خستهام.
حسرت پرواز دارم.
حسرتِ تن سياهِ خاک
و حسرتِ بارانی تند
تا همه بهارنارنجها را بر زمين ريزد.
خاک را با عطر ِ تند ِ گلبرگها بپوشاند.
رفتن را به رويا بپيوندد.
و ماندن را در کابوسي دور، نهان دارد.
قاصدکِ سپيدبال ِ من، بر يالِ کدامين اسبِ وحشی نشسته است؟
نسيم بر کدامين شاخه میوزد؟
بالهای پروازم را که برید و برد؟
قاصدکِ کوچکِ من کجاست؟
ناکجا در پس ِ پردههایِ مه پنهان است.
گر بال نسيم نباشد،
گراسبِ سياه وحشی نرسد،
گر قاصدک بر شاخهای دگر نشيند،
گر رگباری بر خشکی ِاین شاخهها رحم نياورد،
آنگاه، شايد حلزون کندرويی بيايد.
شايد حلزونی هم، برای رفتن کفايت کند.
تنها بايد از ساقه جدا شد.
راهِ ناکجا را شايد حلزون هم بداند.
بايد رفت.
دير شد.
باز دير شد.


