گذر از درها
گذر از ميان ديوارها و درها؟
ِ ديواری نيست جز اين پرچينهایِ کوتاه.
قفل ناگشودنیای هم بر درها نيست.
اما دستگيرهای هم نمانده است.
برایِ گذر نيازی به شکستن ِ در نیست،
ترس از ناتوانی در دوبارهگشودنِ در است.
ترس از همان صدایِ بستهشدنِ در است
که بر جانات چنگ میزند.
هنگامی که در بسته شد.
دگر بازگشتی ممکن نيست.
میتوان بر افسوس نشست،
و لب به دندان گزيد،
اما دستگيرهای برای بازگشودن در نيست.
نه آنسویِ ديوار،
هماره توفان است و گدازههایِ آتش؛
و نه اين سویِ ديوار،
هميشه آرامش است و سکوت.
هوایِ تازه و باران
از ميان پنجره
سرک میکشند به درون چهارديوار.
و مهتاب و آرامش ِ شبهای پرستاره،
نوازش نم نم باران و سرخفام ابری آسمان،
رنگينکمانی باران زده
گلهای ياس و فرش بهارنارنجها،
يا رقص بهارانهیِ شکوفههایِ مست،
نقشی از رويا بر تن ِدشت میکشند گهگاه.
همه هراس در گذر از ميان در،
ترس از نالهیِ جانکاهِ بستهشدنِ دری است
که دگر توانِ گشودناش نخواهد بود.
وای که چهقدر اين کولهبار
با وزنههایِ کوچکِ ترسهای ناچيز و خُرد ِ من
بر دوشام سنگينی میکند.
بارش همه سرب است گويی.
کفشهایم نيز انباشتهاند از جيوه
که روح ِ رفتنام را سنگین و مسموم میدارند.
گامهایم خسته و کند و بیخواهشاند.
نمیدانم ديگر!
آيا بايد رفت؟
يا در همين کنج بسته، روزمرهگی کرد و روزمرگی؟
نمیدانم ديگر!


