اشارهای بر ميانه نشايد
امروز که آن دوست سپيدپوش، با مهربانی هميشهگیاش، به احتياط آن نازک سپيدينهای تيرهشده را از دستام باز کرد، دلام سخت لرزيد. نه از آن روی که دگر نشانی از آن پوستههای شاخی هلالی بر اين دو انگشت سياه شده نبود و نه از اين روی که در نگاهِ نخست، هر دگرگونهای بدگل و بدنماست؛ شگفتزدهگیام از انديشهای بود که از پس نمایِ انگشتانِ زخمی پديدار شد:
دگر نتوان انگشت اشاره را به سوی کسی نشانه گرفت که اين بینوای نازيبا از اشارهکردن بس خسته است. توانِ خميدناش هست اما ميل به نشانهرفتناش نيست.
انگشت اشاره به همراه آن ميانهی زخمی، منشور خويش را بیهيچ واژهای بيان کردند:
نه بر ميانه خواهند نشست و نه بر اشاره یا نشانه قد راست خواهند کرد. ميانه و اشاره برای هميشه تنها به سوی هيچکس در ناکجا خم خواهند شد.
هان! ای هيچکس ِ گمنام و بینشان، بدان و آگاه باش که زين پس اشارهات بر ديگران نرود؛ هرچند که هرگز کسی ندانست که چه گفتی و بر چه اشاره کردی و هماره در ابهام بماندی.
پس لب بربند و در خاموشی ناکجا و در سايهروشن شبهای اهورايی ِ بیسپيدهاش، جام ِ شرنگِ سکوت بنوش و انگشتِ اشاره به ابهام، سویِ خويش بگير که از ميانهیِ خونین ِ دلها ديری است رستهای و به خونیندلان پیوستهای.


