شب و باد و پنجره
دیشب پنجره سخت میگريست و به بهانهیِ باد خود را بر تن ِ ديوار میکوبيد و ناله میکرد.
میدانی؟ پنجره ديری است که دلتنگِ توست.
پردهها، تن آشفته به باد، تند تند پلک میزدند که اشکهایِ پنجره را هيچکس نبيند.
چشمهایِ تر پنجره ديگر بر جایِ خالی ِ تو خيره نبود چرا که هيچ نمیديد.
اما، صندلی ِ کهنه نيز، به بهانهیِ باد و کوران، سر میجنباند و ناله میکرد. صندلی نيز، خو کرده به بویِ تو، بیتابیاش را قيژقيژکنان مويه میداشت.
لبِ تخت نيز میلرزید. آن روزی را به ياد میآورد که ساعتها بر آن نشستی و از هر دریسخن بگفتی جز از رفتن.
ترسيدی که چو از رفتن بگويی، چو بندی در پایات بپيچم و از رفتن بازت دارم. اما ندانستی که نگاهِ مهربانات، از پس آن همه آسمان و ريسمان، گرد اندوه میپاشيد و رفتنات را فرياد میکرد.
من؟ من هرگز.
چشمانِ ترم؟ تری از غبار و خاکی است که از درز پنجره هجوم آورده است.
تنام؟ از باد میلرزد.
نالهام؟ از ترس ِ خروش ِ آسمان است.
برقِ چشمانام؟ بازتابِ برقِ ابرهایِ خشمگين است.
دلِ تنگ؟ کو دلی برای تنگشدن و خود را به تنگنایِ سينه کوفتن؟
دل را دیری است به گرو بردهاند و مهری ژرف و ريشهدار، که همه تن و جان را در خود پیچیده است، در ازایِ آن بر من سپردهاند.
دیشب تا به سپيده باد زوزه میکشيد. پنجره میگريست. صندلی ِ کهنه ناله میکرد. تخت میلرزيد. و من، مبهوت و مات به هيچکسی در ناکجا میانديشيدم.


