شيشهای باران
در ناکجا، نخستين باران بهاران نرم و آهسته و گاه تند و شادمانه میبارد. کوچههای شب از رهگذران مست خالی است و من آرام و خيس هوايی را که بوی تو با خود دارد، بر جان میکشم.
در باغچهیِ سبز و در کنار بنفشههای گردن افراشته، بوتهی ياس رازقی دل داده است به باران و تن میشويد از غبار گرمخانهی بخارکردهیِ زمستان که آسمان و مهتاب را ازو پوشانده بود.
به يکباره، باد با باران به رقص میخيزد و ياسهای سپيد را بر تن باغچه و زمين میپاشد. در چشم برهمزدنی تن بوتهی ياس برهنه میشود و سرش خميده حياط و باغچه را در پی ِ ياسها میکاود.
باران ياسها را با خاکِ خيس و سرد ِباغچه میپوشاند و میبارد و میبارد و با باد میرقصد.
صبح میرسد و ابرها همچنان میخروشند و میشويند و میخندند.
گردنِ نازکِ بنفشهها خميده است از باران و چشمان رنگيناشان ردِ گلهای رازقی را بر زمين دنبال میکند.
کلاغی از بلندایِ شاخهای بر زمین خیس یورش میبرد و گل سپیدی را که چکهای باران چونان دری غلتان بر آن میدرخشد، میرباید و در گنجینهیِ درختیاش نهان میسازد.
بوتهیِ برهنهیِ ياسی، دلتنگ از هوایِ سنگين و بستهیِ گلخانههایِ بخارآلوده، بر سبزهی باغچهای بیآوا و نرم، مويه میکند بس خاموش.
و من شيشهای پر میکنم از نخستين بارانِ بهاران، پری سیاه از کلاغ و هوایی که بوی تو دارد و عطر رازقیها را. شيشه را به ياد دستان سپيد و کشيدهات در نهانخانهی دل در کنار صندوقچهی آرزوها، بر فراموشخانهی ناکجا مینهم.


