غربت و سنبل و ناکجا
از ميان چمنهای باغچه چند سنبل کوچک بنفش به اندازهی بند انگشت سر کشيدهاند به ناز و ياد سالهای دور را از نهانخانهی يادها برون میکشند.
ياد آنگاه که دور بودی و دلات هوای نشستن در کنار سفرهی هفت سين و در ميانِ همه جانان را داشت. میدانستی که مادر خستهگیناپذير، غبار از همه ديده و ناديده میشويد و میروبد. و هماو بود که سفره را به هزار وسواس میچيد و تک تکِ سينها بوی مهر و پرتوی عشق او داشت که اگاهانه و سخاوتمندانه بر سفره و خانه و اهل ِ خانه میپاشيد.
يادت هست که روزی همه شهر را زيرپا گذاشتی تا سنبل برای سفرهی تهی ِ نوروز بيابی. پس از ساعتها، در چمن بوستانکی چشمات به اين سنبلهای کوچکِ خودرو افتاد و دزدانه خم شدی و همه را چيدی و شادمان رفتی تا سفرهی تنهايیات را به سنبل آراسته کنی که ساعتی دگر، نوروز میرسيد و تو چند سين بيش نداشتی.
همان روزها که هميشه شيشهی آبی درکنار تلفن بود تا آنگاه که براي تبريک سالِ نو زنگ میزنند و "جای تو خالی میگويند"، بغضات را با جرعهای آب فرودهی که شادمانیاشان به غم غربت خويش تيره نکنی. هماره هم مادر بود که حس میکرد و شک میکرد و از گرفتهگی صدایات میگفت و باز به خنده از پريدن شيرينی در گلو میگفتی تا شايد از يادش برود. همان زمان که از اينکه چشمان سرخ و بادکردهات را نمیديدند، خرسند بودی.
شايد اين گلهای بندانگشتی بنفش، سنبل نباشند؛ اما هميشه بوی بهار و نوروز دارند و هميشه تلخی غربت را از فراموشخانهیِ ذهن بيرون میکشند تا به يادآری که اين خاک و اين ديوارها و این آيين ِ کهن و اين مردمانِ مهربان و بسيار کنجکاو را چه اندازه دوست میداری و دوربودن برایات حکم مردن دارد.
"و ماندن بوی نا و پوسيدهگی و زنگار بر تن و جانات مینشاند."
اين پسينجمله را ندانم کداميک از حواسِ گیجام پراند! هرچند که جز راست نباشد.
و این منام آن سرگردانِ ابدی که در هيچ کجای گسترهیِ اين خاک، جز ناکجا آرام و قرارم نباشد.


