وسوسه
از روشنای آبی جام، وز بلورهی نازکاش شرابی سرخ و گلگون سرريز کرده است و وسوسهی شيرين و پرکششی، بس گيراتر از زمزمهیِ مفيستو در گوش فاوست، مرا به نوشيدن شرابههای سرريز که پرتوهای لرزانِ شمعها را به رقصی هزارفام بازمیتابد، فرامیخواند.
گفتا: بنوش.
گفتام: نتوانام که مرا تاب مستیای دگر نباشد.
گفتا: مستی را بامستیای دگر بشکنند.
گفتام: مرا تاب هيچ مستی نباشد در اين چرخش سرگشتهگی؛ که شوريدهگی از اندازه فزون گشته است و قطرهای بيش درهمام شکند.
گفتا: مرد شوريده بايد که آرامش ويژهی ديار مردهگان و وادی خاموشان است.
گفتام: از خويش نهبترسم که شکسته به هزار را، ده و صد کم يا بيش تفاوت نکند؛ اما ترسم که آن جام بلورين درخشانِ هزارفام را در لرزش ناتوانِ دستانِ سستام در تاريکی رها کنم و نازکپيکر تردش سخت بشکند.
گفتا: جام سرريزی که نوشيده نگردد را ماندن چه سود؟ که شرابِ ناباش نانوشيده بخار گردد و دُردی بسته برجای ماند.
گفتام: دُردیکشان بسيارند و تشنهگان نيز فزونتر از اندازه؛ و چشم تشنهاشان شراب را در هيچ جام رنگينی ناديده نگذارد.
گفتا: تشنهگان هوشيار شراب نشناسند و هرگز مست نگردند که مستی شوريده بايد که قدر شراب بشناسد.
گفتام:..
گفتا:..
...
و من هنوز با حسرت و افسوس، با لبانی خشک و ترکخورده و سری گيج، چشم به جام شرابی دارم که شرابههای سرخ بر تناش میرقصند و باهزار وسوسه مرا می خواند به نام.
جامی که هزاران هوشيار تشنهی نوشيدناش هستند و من ِ مست بر پيکر ترد و نازکاش بيمناکام و از هستی و مستی خود گريزان.
وای مفيستو، ای اغواگر همه اعصار، این نابینای بشکسته را تنها بگذار تا در اين مرداب درد و حسرت، آرام آرام فروریزد.


