پایانِ هستی
روزگاری بود که من بر درگه میخانهی تو زانو میزدم و از شراب واژههای نابات مینوشيدم و در نوازش آوای نرمات گم میشدم.چه شبهای سياه که با جادوی سخنان تو بهارشد و در آن به گلستانی شگفت رسیدم. همه گلهای نازک و ترد بوييدم و مست و مدهوش از نقرهی مهتاب نوشيدم و بر رنگينکمان هستی پيچيدم.
آن شبها من مست از شرابخانهی سخنان تو خاموش مینشستم و همه تن و جان به واژههای تو میدادم که آوای چشمهسار زلال کوهسار بود.
چو تو در پيچاپيچ مهآلودهی گذرگاه زمان ناپديد شدی دگر مرا توش و توانی برای بودن بازنماند که معنای هستی، لطافت گلبرگها، سبز ِ برگها، آبی باران، ژرفای درياها، سرفرازی و ابرتنی کوهستان، سختی سنگ و بوی کاج را با تو شناخته بودم.
هرگز ندانستام که کدامين بدسرشتِ بدکردار و کژپندار بر پيشانی ِ برهنهی روزان و شبان من، مُهر پايان آوای تو را به خط زرد خويش نگاشت. نگويم اهرمن بود که اهرمن بس نيکسرشتتر از اوست.
و اينک شب من نه در گلستان بلکه در گورستانی تيره آکنده از نالهها و مويههای خاموش و دردآلوده سپری میگردد و مشامام را بوی تلاشی لاشهی اميدها و باورها پر مینمايد.
اکنون دگر نه يارای سخن گفتنام هست و نه تاب نيوشيدن؛ که مرا همه نياز و خواهش تنها به نيوشيدن توست.
افسوس که تا ابد حسرت گمکردن ره ِ پنهانی میخانه در دل تشنهی مستیام خواهد ماند و گریزی از اين هزارتوی مهآلودهی هذيان مرا نخواهد بود.
تنها بايد به گوشهی خلوت خويش پناه برم و به رويای آنچه که دگر جز بر خيال ننشيند، دل خوش دارم.
خوشا رويای مستی !
خوشا جادوی آوای تو!
خوشا گمشدن در مخمل نرم و ترد گلبرگهای واژههای تو!
خوشا مستی گنگِ روياهای نقرهای!


