baoba

BAOBA

September 14, 2007

گسستن


ديری است که اين نرم‌تن در پوسته‌ی سخت خويش چونان حلزونی نهان شده است تا شايد تن ريش‌ريش شده‌اش در زير پاهای دوستان و نزديکان دگربار و دگربار له نشود.
روزگاری بس دراز و بيرون از شمار است که اين دل نازک‌تر از بال سنجاقک، درون پوسته‌ای سنگی، به مکيدن چرکابه‌های زخم‌های خويش است و چشم و گوش و جان بر هياهوی دنيا بسته است.
گه‌گاه بوی خوش گلی يا بوی نم بارانی دل را از نهان‌گاه برون می‌کشد تا از روزن کوچکی سرکی کشد و خيس از باران يا مست از عطر گلی يا لطافت گل‌برگی زيستن را بيازمايد. اما چه سود که هماره تيزی درد و اندوهی در همان کوتاه‌دم مستی، زخمی دگر برجای می‌نهد و خونابه‌ای تازه شُره می‌کند.
بايد دل کند و گسست.
بايد خون خورد و هرگز به حسرت و افسوس به پشتِ سر ننگريست که بر آدمی آن رود که بر زن آن پيام‌بر برفت و وی‌ را به پاره‌ای سنگ بدل کرد.
بايد خواهش ديدن و بوييدن و نفس کشيدن را در صندوق‌چه‌ی پاندورا نهان کرد و بر آن قفلی ناگشودنی زد.
بايد چشمان و گوش‌ها و دل را نيز از يادبرد.
بايد گسست و شکست و گسست.
بايد در همان صدف سخت، همه آبگينه‌های نازک و ترد را نهان داشت و تنها به رويای ياس‌ها و باران و برف انديشيد.
بايد دل کند و گسست و فراموش کرد و بازگسست.
بايد...
آری بايدها بسيارند اما ياد روشنای نگاه تو و بوی تلخ حضورت از اين جان خسته نرود و بايدی را نشايد.
باز سنگينی نگاه و سبکی لب‌خند و مخمل صدای‌ت در نهان‌گاه دل می‌پيچد.
باز بلوره‌های نازک احساس به تپش ِ افسوس و خواهش می‌شکنند.
باز با جوهر شبِ درون خويش، نام تو را بر همه روزنه‌های نور می‌نويسم.
باز نقش اثيری و گريزان گذر خيال تو را بر آبی آسمان بوم نقش می‌کنم.
دگرباره بارش زلال آوای تو زنگارها را می‌زدايد.
و من سست و لَخت و مات و گيج، در خيال تو گم می‌شوم.
باز پريشان و مست، در سودای لمس دستِ تو گم می‌شوم نرم نرم.
و من تو را با هر ياخته و هر نفس و هر تپش فرياد می‌دارم.
پژواکی بازنخواهد آمد. وای بر من که می‌دانمِ؛ می‌دانم.
بوی باران و عطر تلخ گسستن فضا را آکنده می‌دارد و سرگيجه‌ي مستی را با خود از ناکجا می‌آورد.
سرگیجه و گیجی و مستی! که مستانه باید به خیال تو نشست.
دگرباره نرم‌تنی ناپديد می‌شود در گذرگاه سنگی و سخت.
و باز هيچ کس در ناکجا می‌نشیند بر باد و می‌رود از ياد.

11:03 AM | Baoba

تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو