گسستن
ديری است که اين نرمتن در پوستهی سخت خويش چونان حلزونی نهان شده است تا شايد تن ريشريش شدهاش در زير پاهای دوستان و نزديکان دگربار و دگربار له نشود.
روزگاری بس دراز و بيرون از شمار است که اين دل نازکتر از بال سنجاقک، درون پوستهای سنگی، به مکيدن چرکابههای زخمهای خويش است و چشم و گوش و جان بر هياهوی دنيا بسته است.
گهگاه بوی خوش گلی يا بوی نم بارانی دل را از نهانگاه برون میکشد تا از روزن کوچکی سرکی کشد و خيس از باران يا مست از عطر گلی يا لطافت گلبرگی زيستن را بيازمايد. اما چه سود که هماره تيزی درد و اندوهی در همان کوتاهدم مستی، زخمی دگر برجای مینهد و خونابهای تازه شُره میکند.
بايد دل کند و گسست.
بايد خون خورد و هرگز به حسرت و افسوس به پشتِ سر ننگريست که بر آدمی آن رود که بر زن آن پيامبر برفت و وی را به پارهای سنگ بدل کرد.
بايد خواهش ديدن و بوييدن و نفس کشيدن را در صندوقچهی پاندورا نهان کرد و بر آن قفلی ناگشودنی زد.
بايد چشمان و گوشها و دل را نيز از يادبرد.
بايد گسست و شکست و گسست.
بايد در همان صدف سخت، همه آبگينههای نازک و ترد را نهان داشت و تنها به رويای ياسها و باران و برف انديشيد.
بايد دل کند و گسست و فراموش کرد و بازگسست.
بايد...
آری بايدها بسيارند اما ياد روشنای نگاه تو و بوی تلخ حضورت از اين جان خسته نرود و بايدی را نشايد.
باز سنگينی نگاه و سبکی لبخند و مخمل صدایت در نهانگاه دل میپيچد.
باز بلورههای نازک احساس به تپش ِ افسوس و خواهش میشکنند.
باز با جوهر شبِ درون خويش، نام تو را بر همه روزنههای نور مینويسم.
باز نقش اثيری و گريزان گذر خيال تو را بر آبی آسمان بوم نقش میکنم.
دگرباره بارش زلال آوای تو زنگارها را میزدايد.
و من سست و لَخت و مات و گيج، در خيال تو گم میشوم.
باز پريشان و مست، در سودای لمس دستِ تو گم میشوم نرم نرم.
و من تو را با هر ياخته و هر نفس و هر تپش فرياد میدارم.
پژواکی بازنخواهد آمد. وای بر من که میدانمِ؛ میدانم.
بوی باران و عطر تلخ گسستن فضا را آکنده میدارد و سرگيجهي مستی را با خود از ناکجا میآورد.
سرگیجه و گیجی و مستی! که مستانه باید به خیال تو نشست.
دگرباره نرمتنی ناپديد میشود در گذرگاه سنگی و سخت.
و باز هيچ کس در ناکجا مینشیند بر باد و میرود از ياد.


