بیمعنا و پوچ
وه که چه اندازه در اين روزها، بیهودهگی بیداد میکند.
صندوق نامه را که میگشايی، پر است از کارتهای روز دلدادهگان!
گوشی را که به دست میگيری فرياد میدارد: دهها پيام کوتاه داری از آشنايانی نهچندان نزديک: پيامهای روز دلدادهگان!
گويا ديری است که همه واژهها بیمعنا گشتهاند و بیرنگ. آنان که نه ديدهام و نه میشناسمِ، مشتی نامهای مجازی و ناآشنا، برایام يادگاری از عشق میفرستند. بیآنکه لختی بيانديشند.
آری، چونان عروسکهای کوکی پيامها و کارتها را بیهيچ نقطهای کم و بيش نمودن، برای همهی دوستان درون سياههی نشانی، می فرستند. مرد و زن ندارد. تو گويی تنها شمار کارتهای فرستاده و رسيده مهم است و بس.
و ما آدمهای کوکی، اين عشاق بیهمتا و يکتا، به سرانگشت زحمت منوی راست را باز می کنيم و فشاری میآوريم بر اين موشوارهی کمر بشکسته و "بفرست بر همه" را می زنيم تا از دايرهی روز دلدادهگی برون نيافتيم به يکباره؛ تا مباد آن روزی که کارتهای کمتری بر ما برسد يا خود بفرستيم.
ما انسانهای کوکی و مسخره، که دلدادهگیامان بر همه مرد و زن يکسان است و تنها به شمارندهای بدل شدهايم که جنس و نوع نمیشناسد.
هی بالابلند، شيرينسخن، رحمی بر من آر و اين موهبت فورواردیات از من دريغ بفرما.
به ياد آر که دلشدهگی هم آداب خويش دارد:
میتوان روزگاری بر نقش آرزو دل بست.
میتوان روزگاری بس دراز، شادان بود با تکآوای يکی.
میتوان سالها چشم بر پنجرهی بستهای دوخت با حسرت.
میتوان تپش دل را با تقهی کوبهی در همآهنگ کرد.
میتوان در يکی گم شد و هيچ شد و هيچ ماند.
میتوان دنيا را در آهنگ آوای يکی تعريف کرد.
میتوان تمامی واژهها را تنها با نام يکی تفسير کرد.
میتوان در صفر زمان ايستاد .
میتوان در ناکجای مکان هيچکس شد.
میتوان در فريبی شيرين، سالهای سال گم شد و با خود زمزمه کرد:
عجب شهر غريبی است عشق!
عجب ناهموار رهِ پر افت و خيزی است عشق!
عجب درد ناشکيبی است عشق!
عجب سيهچالهی ناگزيری است عشق!
میتوان تا ابد نابينا و ناشنوا و بیادراک ماند و دل بست و دل نکند.
میتوان در چرخهی فريب همچنان لغزيد و غلتيد و گيجگيج ماند.
ويا
میتوان نامههای رسيده و کارتهای خوش آب و رنگ را هم چنان بی هيچ کم و کاست، فوروارد کرد بر همه نامهای آشنا.
آری، روزگار غريبی است؛ واژهها نيز معنای خويش باختهاند.


