برف و برف
پاسی از نیمهشب گذشته است که بر بالاي بام به تماشای ريزش يک بند و پرنفس برف میشتابم تا روحام تازه شود. برف تا نزديک زانوست و از نيمچکمه به درون پاهایم سرک میکشد و خنکایش از درون پاپوش قلقلکام میدهد. آدم برفی شب پيش، کمی تپلتر و سرحال تر، بر سرجای خويش ايستاده است و لبخند مرموزی میزند. سطل را برمیدارم و سرگرم بهکار میشوم تا اين بار برایش برادر بزرگ يا پدری بسازم. چند ساعتی به درازا نمیکشد که پدرش نيز در کنار وی ايستاده است و با لبخندی از لبو و دماغی از زردک و چشمانی درشت از زغال به سپيدی بیانتها مینگرد.
بيست و يک گوله برفی نيز در سه اندازه میسازم که پانزدهتا نصيب درختان قدبرافراشته کاج همسايه که شانههاشان در زيربار برف يا دردی ناشناخته خمیده است، میگردد و برفهاشان را میتکاند تا سرشان را بالا کنند و بر پنبهريز آسمان لبخند زنند. شش گوله برفی ماند برای پرتاب به سوی پسربچهی همسايه، که همبازی برفیام است. البته، هرگاه که پایش بر بام رسد.
برف به زانو رسیده است. چه خوب میشد که در ميان اين برف برای هميشه گمشد و نهان ماند! بوی برف و يخ درهم آميخته است و با آبی که از چشمها سرازيرست، بلورههای يخ میسازد و گونهها را سِر میکند. بر روی زمين، آنجا که برفاش را دست نزدهام، دراز میکشم تا ببينم برفپوش شدن و گمشدن در زیر برفها چهاندازه طول میکشد.
برف میبارد و میبارد و من ديگر هيچ نمیبينم؛ نه سرخی آسمان را و نه آدمکهای برفی با آن لبخندهای مرموز و چشمان زغالی مهربان را. تنام کمکم سر میشود. ندايی در درون زمزمهمینمايد: هنگام برخاستن است. وسوسهای بیتاب پاسخ میدهد: اندکی تاب آر و چشم بربند و به رويای رهايی بيانديش. وسوسه بس شيرينتر از ندای يکنواخت و پوچ خرد است. درجای خويش میمانم و به عطر گلهای يخ حياط خانهی کودکی میانديشم. پدر را میبينم که نهالی در دست در بارانی بلند انگليسیاش پشت در ايستاده است و میگويد: اين هم گليخ برای دردانهی برفی پدر. میدوم تا پدر در پیام بدود. اما...
صدایی از دور آرامش کودکیام را درهم می شکند. صدايی کودکانه که برفها را از روی صورتام کنار میزند و شادمانه میگويد: قايم شده بودي که من پيدات کنم؟ ساعت شش و نيمه. الان راديو گفت که امروز مدرسهها تعطيله. بلند شو برفبازی کنيم. به زور و وسواس برفهای نيمهيخزده را از روی تنام کنار میزند. هنوز از آسمان بیامان پنبه میریزد. بهزحمت بلند میشوم. توان جنبيدنام نيست. لرزان خود را به گولهبرفیها می رسانم. يکی را در دست میگيرم و میگويم: پناه بگيـــــــــر که اومد.


