baoba

BAOBA

September 14, 2007

برف و برف

پاسی از نیمه‌شب گذشته است که بر بالاي بام به تماشای ريزش يک‌ بند و پرنفس برف می‌شتابم تا روح‌ام تازه شود. برف تا نزديک زانوست و از نيم‌چکمه به درون پاهای‌م سرک می‌کشد و خنکای‌ش از درون پاپوش قلقلک‌ام می‌دهد. آدم برفی شب پيش، کمی تپل‌تر و سرحال تر، بر سرجای خويش ايستاده است و لب‌خند مرموزی می‌زند. سطل را برمی‌دارم و سرگرم به‌کار می‌شوم تا اين بار برای‌‌ش برادر بزرگ يا پدری بسازم. چند ساعتی به درازا نمی‌کشد که پدرش نيز در کنار وی ايستاده است و با لب‌خندی از لبو و دماغی از زردک و چشمانی درشت از زغال به سپيدی بی‌انتها می‌نگرد.

بيست و يک گوله برفی نيز در سه اندازه می‌سازم که پانزده‌تا نصيب درختان قدبرافراشته کاج هم‌سايه که شانه‌هاشان در زيربار برف يا دردی ناشناخته خمیده است، می‌گردد و برف‌هاشان را می‌تکاند تا سرشان را بالا کنند و بر پنبه‌ريز آسمان لب‌خند زنند. شش گوله برفی ماند برای پرتاب به سوی پسربچه‌ی هم‌سايه، که هم‌بازی برفی‌ام است. البته، هرگاه که پای‌‌ش بر بام رسد.

برف به زانو رسیده است. چه خوب می‌شد که در ميان اين برف برای هميشه گم‌شد و نهان‌ ماند! بوی برف و يخ درهم آميخته است و با آبی که از چشم‌ها سرازيرست، بلوره‌های يخ می‌سازد و گونه‌ها را سِر می‌کند. بر روی زمين، آن‌جا که برف‌اش را دست نزده‌ام، دراز می‌کشم تا ببينم برف‌پوش شدن و گم‌شدن در زیر برف‌ها چه‌اندازه طول می‌کشد.

برف می‌بارد و می‌بارد و من ديگر هيچ نمی‌بينم؛ نه سرخی آسمان را و نه آدمک‌های برفی با آن لب‌خندهای مرموز و چشمان زغالی مهربان را. تن‌ام کم‌کم سر می‌شود. ندايی در درون زمزمه‌می‌نمايد: هنگام برخاستن است. وسوسه‌ای بی‌تاب پاسخ می‌دهد: اندکی تاب آر و چشم بربند و به رويای رهايی بيانديش. وسوسه بس شيرين‌تر از ندای يک‌نواخت و پوچ خرد است. درجای خويش می‌مانم و به عطر گل‌های يخ حياط خانه‌ی کودکی می‌انديشم. پدر را می‌بينم که نهالی در دست در بارانی بلند انگليسی‌اش پشت در ايستاده است و می‌گويد: اين هم گل‌يخ برای دردانه‌‌ی برفی پدر. می‌دوم تا پدر در پی‌ام بدود. اما...

صدایی از دور آرامش کودکی‌ام را درهم می شکند. صدايی کودکانه که برف‌ها را از روی صورت‌ام کنار می‌زند و شادمانه می‌گويد: قايم شده بودي که من پيدات کنم؟ ساعت شش و نيمه. الان راديو گفت که ام‌روز مدرسه‌ها تعطيله. بلند شو برف‌بازی کنيم. به زور و وسواس برف‌های نيمه‌يخ‌زده را از روی تن‌ام کنار می‌زند. هنوز از آسمان بی‌امان پنبه می‌ریزد. به‌زحمت بلند می‌شوم. توان جنبيدن‌ام نيست. لرزان خود را به گوله‌برفی‌ها می رسانم. يکی را در دست می‌گيرم و می‌گويم: پناه بگيـــــــــر که اومد.

10:59 AM | Baoba

تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو