آسمانی ابری
هرگاه که آسمان ابری چهره درهم کشد و خورشيد را در پس پردههای ابر نهاندارد؛ با خود میگويم که هنوز اميدی به خنکا در اين خشککویر سوزان تفکرده هست.
هرگاه کوههای سپيدپوش، ابرتنانه سر بر سينهی آبی سپهر سايند و تنها دامان جامهی ابریشان به تماشاگه چشم نشيند؛ درمیيابم که روزنی به ناکجا باز شده است.
هرگاه که باران مست و رقصان، مرواريدهای درشت حباب بر زمين کوبد و سياهی شويد؛ میانديشم زلالی هست.
هرگاه رگباری بیامان، لجن دلمهبستهی کف جوی را، که نهانگاه موشهای گربهوش و آلوده دندان شده است، به تکرار و اصرار بشويد و بزدايد؛ آوايی در درون فرياد میدارد: "اندوه و درد از اين لجن بسته و سمج ماندگارتر نخواهند بود و بارش زمان آنها را خواهد زدود. هنوز کورسوی اميدی هست".
هرگاه که تنها پوشيده گردند به مه؛ و نام و نشان ویا پارهگی و رنگ و رویرفتهگی جامه در چشم مردمان نيايد؛ میپندارم هنوز هم میتوان پردهگاه مهای جست و تن و جان از ديد نامردمان پنهان داشت و بیدغدغهی نگاههای کاونده و سياه و آواهای زیر و گوشخراش و شوماشان تا ابد در گذرگاهی مهآلود گام برداشت، گم شد و ناديده ماند.
هرگاه آسمان تيره گردد و همه گنجينههای زلال اشک را يکريز ببارد و ببارد و تن خشک اين تپهی خاکی سوختهی نيمهلختِ پس پنجره و بوتههای خار اندوهگيناش را بشويد و تازه دارد؛ به شادابی پس از خشکسال ِ روزان سخت و سالهای دراز ايمان آورم.
هربار که باران بر بام تشنه و هرهی پنجره آهنگ زيبای بارش بنوازد و نوای ساز دوستانه و مهربانانهاش همه فريادهای زنگدار و زوزههای برآمده از گلوهای حقير را خاموش و گمدارد؛ دلام به میهمانی روشنا رود و تيرهگی در پس ديوارها بميرد.
کاش هربار با تيرهشدن آسمان، زمينی لخت میيافتم که تا فرسنگها دید و شنود نداشت و من با آوازهای قبيلهای، ساعتها پایکوبان و بیخود، رقص باران میکردم و آسمان را به مهر و ستارههای سرخ و آبی ِ رخشان و سکوتِ خاموش و بیپایاناش قسم میدادم تا ببارد و بشويد و باز ببارد.


