از ناکجا تا به کجا؟
برای نفس کشیدن رهی باید جست و آوار این همه امواج آشفته و گیج در گرداب نوشتهها فروخواهدریخت.
تا به یاد میآرد از همان روزگار دور و کمرنگ، با کشیدن خطهای کج و معوج بر سپیدی کاغذی یا به نقطهچین رازنوشتن، از هیاهوی دهانهای باز جنبان و واژههای شناور در دودهای سرگردان گریخته است .
تو پیدرپی حرف میزنی و او سری تکان میدهد و نگاهی که بیدیدن بر دهان و چشمان تو دوختهشدهاست و در خیال خویش در دوردست خاطرات با ناممکنها و نشایدها رهمیسپارد.
تو و همه مردمان یک نفس، پرهیاهو و بدون هیچ مکثی بگویید و بگویید و دست و پازنان فریاد کشید . هرگز پرندهی کوچ خیال وی را نخواهید دید که چه شادمانه و دزدانه در بلندای آسمان رویاهای خویش به پرواز است.
حنجرهی همیشه در نوسان، سوی چشمها و شنوای گوشهاتان را ربوده است.
هان ای دهانهای باز و ای واژههای سرگردان بیهوده بهکار اندرید.
گوشی برای شنیدن نیست.
یکی در ناکجا از بند همه واژهها بگریخته است.
و این گریز تا بهکجا امتداد خواهد یافت؟


