baoba

BAOBA

September 14, 2007

وعده‌گاه

این‌یک عصازنان و آرام آرام ره می‌سپرد و گه‌گاه نگاهی به شاخه‌های نیم‌برهنه‌ی گلی که در دستان‌اش بی‌تاب دوست می‌لرزيدند، می‌انداخت. تن‌خسته‌ی راه بود. دل‌اش در هوای سپيد سخت می‌تپيد. گويی که از سينه‌ی تنگ بيرون می‌جهيد. هزارها فرسنگ ره سپرده بود تا به‌هنگام بر پل آرزو رسد.

آن‌یک گفته بود: چرا اين همه راه؟ جايی نزديک‌تَرَک که نه تو را خسته دارد و نه مرا از پای بياندازد و پاسخ شنيده بود: نه، همان پلی بر رنگین‌کمان که ۳۵ سال پيش برگزيديم. آن‌جا که پیوندگاه خاک و آسمان، سرشار از عطر هزاران خاطره و بوی خوش کودکی و جوانی در ناکجای صفر زمان است. آن‌یک سری به افسوس جنبانده بود و هيچ نگفته بود و تنها در دل نجوا کرده بود: "ای مغرور يک‌دنده! ۳۵ سال؟" و هر دو نیک می‌دانستند که درپس ۵۰ سال هم، کششی از ورای زمان و مکان، آنان را به اين‌ وعده‌گاه می‌کشاند.

رنج هزاران فرسنگ بر دوش کشیده بودند تا چشم به طرح و خط آن خيال شيرين و رويای اثيری سال‌های دورادور، روشن دارند.

آن‌یک سبد را به سختی بر زمين نهاده بود و نگاه‌اش مات بر آسمان دودآلود بود و بی‌گوش سپردن یا شنیدن هياهوی جاری در زير پل، در رویای نقره‌فام نقشی از گياهی اثيری خواب‌های دور، شناور بود. بر کاغذ سپيدی در دستان سپيدترش طرحی با خطوطی گم‌گشته در دود و مه، نقش می‌کرد.

ره‌گذران شتابان با شگفتی لحظه‌ای پا سست می‌کردند و بر آن‌ دو که بر بوریایی گسترده، با تمام وجود شادمانی‌ می‌پراکندند، نگاهی پر افسوس، ولی خیره و تیره، می‌فکندند.

می‌دانی؟ ديوانه همه جا هست. مردمان، دگرانديشی و دگرکرداری را تاب نيارند و مُهر روان‌پريشی‌ات زنند. چه باک که دهان‌های باز جز به ژاژخاييدن نايد و چشمان خيره جز سطح نبينند.

بر روی پلی که نه بر رودخانه بود و نه بر دره‌ی ياس‌های بنفش، دو دوست بی‌هيچ شتابی در باغ سبز و عطرآگین خاطرات دور پرسه می‌زدند و در اندیشه‌ی روزگاری بودند که دورادور و تنها، در غوغای مردمانی ناآشنا سپری شد. روزگاری در سراپرده‌ی بهاران که عطر شناور در فضا، بوی تلخ دوست داشت و همه گل‌‌برگ‌های ترد شب، نشان آبی و مهتابی او.

دو تن و یک جان، شادان و خندان، دست‌ در دستِ يک‌ديگر، از بلندای پلی بر رنگین‌کمان هستی بر اوج آسمان مستی رسیدند و بر سرسره‌ای هزارفام، شناور گشتند. عطر خوش شاخه‌های طلایی و نیم‌برهنه‌ در شناور زمان و مکان پیچید. شب به سپیده رسید. در فراسوی زمان و مکان، آبگینه‌ی زنگار بسته‌ی تنهایی زانو زد و شکست. شکسته‌هاش، تیز و برنده، بر دل ره‌گذران نابینا و ناشنوا نشست. چهره‌های گنگ مات، همه خون‌آلوده‌ی زخم تنهایی شد.

می‌دانی؟ ديوانه در همه‌جا هست. حتی بر پلی سرد و صلب و فلزی، در دل شهری تیره و دودآلوده با مردمانی شتابان و گیج و منگ و خواب‌آلوده.

10:50 AM | Baoba

تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو