ستارهچین شب برفی
آيا هرگز در شبی برفی، از آسمان سرخی، ستاره چيدهای؟
و من دیشب تا بردميدن سپيدهای برفی، هزاران ستاره در دامان جامهام نهان کردم. از آسمان نهتنها ستاره، بلکه الماس میباريد. الماسهايی به درخشش چشمان مهربانات.
در کورسوی روشنای چراغی، دانههايی درخشان از مخمل سرخگون آسمان برکنده میشدند و رقصکنان بر دامانام مینشستند. و من، تمامی را در دستان کوچک و جيبهای تشنهام نهان کردم تا روزی که تو بازآيی و بر جای گامهای نازکات بريزم. روزی که گرمای نگاهات، يخ تمام آرزوها آب کند و دشت را سبز و شاداب دارد. روزی که از من روی نتابی. روزی که هيچکس از ناکجا برسد به کسی از ديار ستارهگان آبی مهر.
میدانی؟ دیشب هوا سوزی سرد داشت و ندانم که آن همه ستاره چرا گرمام نکرد. تب کردهام و در رويای تبآلود خويش، تنها گرمای مهربان چشمانی درخشانتر از کهکشان را میبينم و پيشانی گشودهای که چينی برآن نيست.
يادت باشد که اينجا در دستان و درز جامه و جيبها و دل کوچکام هزاران ستاره برایات نهان کردهام. يادت باشد که دانههای درشت الماس را برای دل پرمهرت چيدهام. يادت باشد که درناکجا يکی چشم به آسمان دوخته است تا نشان تو از سپهر بجويد باز.
يادم باشد که از غصه نمیميرم تا بازآيی و ستارهها را ببينی.
يادم باشد که گر باز شبی برف باريد تا سپيده در کوچههای خالی شب ستاره بچينم و در دل نهان دارم. وانگاه چه باک که تب آيد و تن با درد بشويد. درد چندان ناآشنا نباشد با اين تن ناتوان. چه باک از تب و درد، گر تو بازآيی.
آيا هرگز در شبی برفی، يکی را مست وبیخود، از سوز و سرما لرزان اما آوازخوانان، در خلوت کوچهی بهمن، آن سردترين ماه زمستان، به ستارهچيدن ديدهای؟