خونآشام
آغشتهاند به گنداب و لجن
ديوانهسازهایِ بیروح ِ پليد
طلسمی خوانده ارباب سياهیها
بنشسته در جانِهایِِ پلشت
از ياد بردهاند همهورد و دعا
مذهب و ايمانشان جادو
بنشسته در جشم ِخونآشام
طلسم ِ تقدسی خونين:
براندازیِ دانايی و برنايی
ديوانهکردنِ همه ببرهایِ جوان
ساختن ِ برههایِ رام
مترسکهایِ کاهی
مغزهایِ پرشده با پوشال
تاشو و خمشو با هر فرياد
در جان: همه بيم
ترس از خفاشهای ِ خونآشام
َِْ
شادی گم شدهای بس غريب و دور
ديدن و فهميدن ممنوع
"نـــــــــــــــــــــه" واژهای منفور
خط خورده از خط خط ِکتابهایِ سپيد
امشب و دیشب و هر شب
دل ِ شب میسوزد به آتش ِدرد
دل ِ کوه بشکستهاست از خِفّتِ ناله
صدای ناله میآورد نسيم ِ شمال
از سياهچالهیِ ديوانهسازها
روح میمکند به سياهي و تزوير
با شيشههای بشکسته
با آهن و زنجير
ایوای! ایوای!
مردهاند همه مردمانِ شهر سياه
گوش فروبرده در پناهِِ بالش ِ نرم
دل فرومرده در ميانهیِ سنگ
هيهات! هيهات!