بانوی داستانهای تلخ
بانوی من
بانوی داستانهای تلخ
آموزگار سالهای دور
اين واپسين نفسها هم
گر ره گم کنند
وان سينهی خسته را
هرگز نخواهم نشست به سوگ
چرا که زيستن آموختی
او را که گوشوارهای سبزش را
ستانده بودند رهزنان تزويز
و درد را بخش کردی
و مويه را فرياد
در گفتن از زنِ زيادی
سياووش گرچه در آتش نسوخت
بانوی قصههای ما
در جزيرهی سرگردانی
در زخمههای درد
از سهتار بشکسته
سخت بسوخت
نخواهم نشست به سوگ
شهربانوی داستانها
که بس بشکستهای بهسالها
در سووشون عشق
در ماتم مدير مدرسه
درپی ساربانِ گمشده
در حسرتِ نانوشتهها


