July 6, 2007
پيکِ کاغذی
واژههای کاغذی خار شد
چشم ديو سياه سوخت
پلکهاش خونين شد
ديو غريد درگوش ِشب
هيهات! هيهات
بوی أدمیزاد میآيد از ديوار
طلسمی بنوشت
يکی غلامی رام
قلم بشكست
پيکِ کاغذی دربند شد
ديو، به قهقهه خنديد
قلبِ مردمان افسرد
واژهها نانوشته ماند
گوشها بسته ماند
جادو درهمه شب گسترد
اما نانوشته ماند
کس بهفلم سوگند نخورد زانپس
قلم هم، بشکسته ماند
Baoba |12:40 AM
Comments: پيکِ کاغذی
Post a comment