قاصدکی در باد
بغض ِهمه ابرهای بگرفته
بنهفته در سيبکِ خرد ِ گلوگاه
چرکابهیِ همه زخمهایِ ناسور
بنشسته در دلی بهقدر مشت
خروش ِ همه امواج دريا
بجوشد در پس لبخند
ماسيده بر صورتکِ بودن
سنگينی ِهمه زنجيرهایِ گران
بسته بر پایی دربند ِمشتی خاک
جاری ِ همه رودهایِ روان
حسرت شد بر دلی در هوایِ گريز
در ميانهیِ چهارچوبی سست
قفسی از مهربندهایِِ ديرين
کاش گسسته شود اينهمه بند
کاش بربايد مرغ ِ آتشينمنقار
سيبک بستهیِِ بغض را
از چنگال ِ بوتيمار حسرت
بسوزاند بهپر سيمرغ
زاده شود از خاکستر آتش
قاصدکی سبکتر از رويا
سپيد و رقصان و بیپروا
کاش خشک شود خاکِ تر
گرد شود در توفان ِ گريز
بوزد خنکایِ نسيمی خرد
بر قاصدکِ سبکبار
گريز را زمزمه کند
بس نرم و آرام
وانگه، قاصدکی رقصان
رها در باد
رها از خويش
رها از خاک