ستارههایِ حلبی
آفتاب در ميانهیِ آسمان
شبپرستان در ميانهیِ ميدان
دخترکان ترد و نازک، درگذر بهشتاب
مباد بجهد از کمين برون يکیدو ديو ِسياه
شبپرستان بهدام سياهی گرفتار
شبپرستان همه مکعبپرست
همه از آهن، سرد و بیاحساس
خطي و خشک، بیزار از انحنا
بیزار از هرچه رنگ و بو
بیزار از عطر ِ زن
سياهی سايه كشيد بر دخترکانِ بيپناه
دستی کشيد، پايی کوبيد
دلی شکست، صدايی لرزيد
خون پاشيد بر نازکِ گلبرگ
روی نهفت هور به پشتِ ابر
شرمنده از روشنایِ گرفتار به ديوسياه
همهمه پيچيد در ميانهیِِ ميدان
خشم خفته بهترس ِ مردمان
جهيد از غل و زنجير ِ درد
جوشيد بر ستارههایِ زرد
بر سردوشیهایِ گناه
نهانشدند همه مکعبهای سياه
درونِ چهارچرخههایِ فشار
يکی بهزمزمه گفت درکنارهیِ راه
در پس ِ ستارههایِ حلبی نباشد هيچ
جز پارهسنگي بهلجن آلوده، قلبِ سياه