May 15, 2007
تلخبرگهایِ بید
بسته است ديری
درز پنجره بهخاکِ درد
روشناي شيشه بهخاکستر اندوه
تا گم شود شبزندهدار خاکنشين
در تکرار هميشهگی ِ ديوارهایِ بسته
تندر میخروشد خشمگین
آذرخش میخندد بر سياهی
ابرهایِ باردار و خسته از گرما
به رگبار میريزند همه سنگينبار
سپيددانههای تگرگ
مینشينند بر گونههای سياهِ باغچه
پوشيده درز پنجره به گلِ تيرهی درد
اما
چکابههایِ مستِ باران
سرک میکشند از چهارچوبِِ خيس ِ قاب
بویِ خيس ِ تلخبرگهایِ بید
آشنا، بس آشنا
خنکایِ عطرآلود ِتلخ سايهای دور
میپراکند در تنهايی گستردهیِ اتاق
يکی با چشمانی خيس
با گونههايی تر
میشتابد به شبنشينی بيد و باران
سربرهنه و گيج
مستِ تب و مستِ خواب
Baoba | 4:44 PM
Comments: تلخبرگهایِ بید
Post a comment