April 7, 2007
در لاجوردیِ آبها
در لاجوردیِ آبهایِ نزديک
در ميانهیِ خروشانِ امواج بلند
خط قرمزی است ناپيدا
خطی که دربند کشد دستانِ بيگانه را
فارغ از خيال ِ دستانِ گشوده
چه آمده به وسوسهیِ کفآلوده مشتتی آبِ شور
چه لغزيده در تمنایِ نوازشی بر پولکِ ماهيانِ رقصان
در خاک ِ نزديک اين کوی
دربندند همه عاشقانِ وين آبوخاک
دلسپردهگان اين پيرگربهیِ خفته بهناز
بس فربهتر ازين بود روزگاری پيش
زندانبانِ مهربانِ اين کهنهدژ
دستانِ بيگانه را
آلوده يا نيالوده
با بانگِ بلند و سرنا و سور
از بند رها کند
نيايشی هم بهزيرلب آرام
در پياش روان کند آری
دستِ آشنا را اما
دلبسته و نيالوده
به زنجيری گران کند آری
خونمرده و پوسترفته
با تازيانه سياه کند آری
Baoba |11:11 PM
Comments: در لاجوردیِ آبها