بهارانه
بهارانهباد
رقصان و آوازخوانان
گيسوانِ پريشانِ بيد را
شانه زد به وسواس
برهنهتن ِ ديوار سخت کوچه را
پوشاند با پيچکهای عاشق ِچسبان
با شکوفههایِ خندانِ سيب و گيلاس
سنگفرش ِ سرد و غباربگرفتهیِ کوچه
عروس شد با بارشِ بهارنارنجهایِ مست
صخره خنديد
از چشم ِ شادمانهاش هزار چشمه جوشيد
کوهسار تن شست در ريزش ِ چشمهسار
بر تنِ کوه و دشت خنده زد
هزار هزار گل ِ زرد و بنفش
دره گم شد در رنگارنگِ آلاله و بنفشه و زنبق
مردان ِعاشق کندند پيرهن از تن
ريسهها بافتند
از گلهایِ گرم ِصحرایی
از بهارنارنج و ياسهای وحشی
ريسههای عطرآگين
خوشههای رويا
بنشاندند بر باورينگلوگاه ِ دخترانِ مهتاب
شب ِآسمان ِ چشمان ِ دخترانِ بهار
ستاره بارد بیشمار
نسيم بهار میوزد زمزمهکنان
ستاره میبارد بر زمين و آسمان
شرابِ عشق لبپر زند از نقرهگونجام ِ بهار
آويخته از نردبانِ مهتاب
سايههای برهنهیِ رويا
ريسههایِ ستاره با عطر شکوفه و ياس
تابناکتر از هزار بادهیِ ناب
باد میخواند به آوازی دور
وای بر خفتهگانِ ناآگاه!
وای بر سکون و سکوت!
خيزشی بايد پایکوبان و دستافشان
گستردهست شب به جادویِ بهار